اجرای زیبای کودک افغان...
http://www.aparat.com/v/HRUiN
اجرای زیبای کودک افغان...
سلام
از شبکه سه در روز عید غدیر خم دیدم
توصیه میکنم ببینید ...
http://www.aparat.com/v/HRUiN
سلام
از شبکه سه در روز عید غدیر خم دیدم
توصیه میکنم ببینید ...
http://shahrara.com/js,text.ajax?y=1392&m=7&d=8&p=16&n=01
رضا دانشمندی
گرچه در روابط میانفردی و معمول هم مهم است که چه کسی برای تعامل با دیگری، دست دراز میکند؛ اما این حساسیت و اهمیت در مناسبات دیپلماتیک صدچندان میشود.
پس از تماس تلفنی دکتر روحانی و رئیسجمهور آمریکا، اظهارات متفاوت و گاه متناقضی درباره این تماس مطرح شد.
روایت ایرانی این تماس تلفنی از زبان سیدعباس عراقچی که در مذاکرههای نیویورک حضور داشته با اهمیت است. عراقچی در برنامه تلویزیونی «نگاه یک» گفت: درخواست دیدار از سوی آمریکا مطرح شد.
«پیتر بیکر»، خبرنگار نیویورکتایمز در کاخ سفید هم روایت مشابهی دارد. بیکر به نقل از یک مقام ارشد دولت اوباما که خواسته به دلیل حساسیتهای دیپلماتیک نامش فاش نشود، نوشت: کاخ سفید تمایل اوباما به ملاقات با روحانی را به ایرانیها اعلام کرده بود. این نقلقول سخن عراقچی را تایید میکند.
عراقچی ادامه ماجرا را اینگونه توضیح داد: مذاکراتی بین نمایندگی ما و آنها مطرح شد، زمانی که ما نپذیرفتیم طرفین درباره ایدههای دیگری بحث کردند و از سوی کارشناسان دو طرف بر روی آن کار شد و در نهایت ایده گفتگوی تلفنی مطرح گردید و آقای اوباما بودند که تماس گرفتند و این گفتگوی تلفنی انجام شد. عراقچی با بهکارگیری افعال مجهول، مشخص نکرد که «ایده گفتگوی تلفنی» را کدامیک از دو طرف مطرح کرد.
«پیتر بیکر» که مسئول پوشش اخبار اوباما و دولت اوست به نقل از همان مقام آمریکایی، ادعا میکند: پس از طرح پیشنهاد اوباما، وقتی ایرانیها تماس تلفنی را پیشنهاد دادند، کاخ سفید شگفتزده شد.
کاخ سفید درخواست ملاقات کرد
با مقایسه این دو روایت، مشخص میشود که این کاخ سفید بوده که پیشنهاد ملاقات را مطرح کرده است. هیئت ایرانی هم یا باید این درخواست را رد میکرده یا میپذیرفته است که سرانجام این پیشنهاد را به شکلی «ایرانی» میپذیرد. نباید از یاد برد که دیپلماسی در خلأ اتفاق نمیافتد و تحتتاثیر عوامل متعددی از جمله «فرهنگ» یک سرزمین است؛ البته بیشک ملاحظات دیگری هم در بین بوده و شاید همانطور که خبرنگار نیویورکتایمز اشاره کرده :«دکتر روحانی با تماس تلفنی بهجای گفتگوی رودررو از معضلی سیاسی اجتناب کرده است» تا تصویرش در کنار اوباما قرار نگیرد، موضوعی که میتوانست دردسرساز باشد.
محتوای تماس تلفنی
خبرنگار نیویورکتایمز درباره محتوای تماس اعلام کرد: اوباما حدود ساعت 2:30 دقیقه بعدازظهر در دفتر «اوال» Oval office کنار تلفن قرار گرفت، دستیاران و یک مترجم هم به او پیوستند. اوباما در این تماس گفت که به حق ایران برای دستیابی به انرژی هستهای احترام میگذارد؛ ولی بر ممانعت از تولید تسلیحات هستهای تاکید کرد. رئیسجمهور آمریکا همچنین موضوع سه آمریکایی بازداشت شده در ایران را هم مطرح کرد. در دقایق پایانی تماس اوباما از ترافیک نیویورک عذرخواهی کرد.
خوشبینها و بدبینها
آمریکاییهایی طرفدار روابط نزدیکتر بین دو کشور، خوشبین هستند. ژوزف کرینکیون مدیر یک موسسه پژوهشی که در ضیافت شامی دکتر روحانی را در نیویورک دیده است، گفت: تماس تلفنی به تاریخ نپیوست؛ این تماس به تغییر بنیادین در روابط ایران و آمریکا کمک میکند. وی افزود: در گذرگاه بسیار متفاوتی قرار داریم.
اما بعضی هم محتاط هستند و استدلال میکنند که ایران حاضر به برقراری ارتباط است، صرفا چون تحریمها اقتصادش را به خطر انداخته است. در این رابطه، نیویورکتایمز از «اریک کنتور»، نماینده جمهوریخواه ویرجینیا یاد میکند که از اوباما انتقاد کرده و مدعی شده که چرا از ایران نخواسته دست از حمایت تروریسم و حکومت سوریه بردارد. او که از مدافعان گروهک تروریستی منافقین است، گفته: تاسفبار است که اوباما حق مردم ایران برای انرژی هستهای را به رسمیت میشناسد؛ اما بر حقوق آنها برای آزادی، حقوق بشر یا دموکراسی تاکید نمیکند.
ناموسی شدن ماجرا!
«جودی رودورن»؛ خبرنگار نیویورکتایمز در بیتالمقدس درباره بازتاب این تماس تلفنی، نوشت: برای رژیم اسراییل و دولتهای خلیج فارس مانند عربستان سعودی، تماس تلفنی روز جمعه روسای جمهور ایران و آمریکا به لحاظ ژئوپلتیک به این معناست که بهترین دوست خود را در حال معاشقه با رقیب اصلیتان پیدا کنید.
او این تماس تلفنی را «هشدار به پایتختهای خاورمیانه که متحدان آمریکا هستند» میداند و مینویسد: آنها به صداقت ایران شک دارند و از تمایل اوباما برای تعامل دیپلماتیک میهراسند.
دیوار برلین فرو ریخت
«رودورن» به وبگردی پرداخته و نظر مخالفان رابطه با ایران را جمعآوری میکند. او به یادداشت یک استاد دانشگاه در خلیج فارس در توییتر اشاره میکند که این تماس تلفنی را به «فروریختن دیوار برلین» تشبیه کرده است. یک قانون گذار اسرائیلی در مصاحبهای رادیویی گفت که امیدوار است اوباما «نویل چمبرلین» بعدی نباشد. «جمال خاشقجی»، روزنامهنگار سعودی نزدیک به خاندان سلطنتی گفت: درباره تعامل مخفی میان ایران و آمریکا تردیدهای فراوان و حتی پارانویا وجود دارد.
اوبامای سادهلوح
«مصطفی العنی»، تحلیلگر ساکن دوحه، ادعا کرد سعودیها تصور میکنند که اوباما «متحد قابل اعتمادی نیست؛ چراکه او متمایل به سوریها و ایرانیها شده است». «میشل الجرجاوی»، تحلیلگر سیاسی هم که ساکن امارات متحده عربی گفت: بدبینی فراوانی وجود دارد و این تصور را تقویت میکند که اوباما بسیار سادهلوح است – او درباره اخوانالمسلمین و بشار اسد هم سادهلوحانه برخورد کرد و اکنون درباره ایران هم سادهلوح است.
«سلمان شیخ»، مدیر مرکز بروکینگز دوحه هم اعلام کرد: دولتهای خلیج فارس این را تلاشی برای توازن قوا تلقی میکنند. تهدیدهای اوباما و جذابیت روحانی، ناخوشایند است. آنچه آنها به عنوان یک نیرنگ آمریکایی درباره موضوع هستهای خواهند دید، میتواند پیامدهای گستردهای برای توازن قوا داشته باشد». اعراب حامی غرب درباره تغییر در توازن قوا به نفع حکومت ایران و متحدانش نگرانی مشترکی دارند.
خشم صهیونیستها
«جودی رودورن»، خبرنگار نیویورکتایمز به سراغ تحلیلگران اسرائیلی هم میرود. به ادعای او، آنها درباره آنچه سیاستهای ضعیف و متزلزل دولت اوباما در قبال خاورمیانه تلقی میکنند؛ نگران هستند، پس از بحران استفاده از تسلیحات شیمیایی در سوریه، بعضی میگویند تماس تلفنی اوباما با روحانی ممکن است منجر به پذیرش صلحآمیز بودن برنامه هستهای ایران از سوی واشنگتن شود، چیزی که از نظر اورشلیم «معاملهای بد» تلقی میشود.
همچنین، «یوزی ربی»، مدیر مرکز پژوهشهای خاورمیانه در دانشگاه تلآویو گفت: بخشی از نقشه ایجاد شکاف میان آمریکاییها، اروپاییها و اسرائیل است. متنفرم که این را بگویم؛ اما ایرانیها درصدد تغییر کل بازی
هستند.
«لنداو»، تحلیلگر اسرائیلی دیگری است که اصرار دارد جهان نباید به نطق روحانی در نیویورک توجه کند؛ بلکه باید متوجه ادامه فعالیت هستهای ایران باشد. او به نامه 20 صفحهای 12 سپتامبر ایران به آژانس بینالمللی انرژی اتمی اشاره کرده و میگوید: با آمدن روحانی چیزی عوض نشده است. او و سایر تحلیلگران همچنین یادآوری میکنند که روحانی مذاکرهکننده هستهای ایران در توافق سال 2003 است که بعدا نقض شد.
مذاکره به مثابه استتار
چنکین، پژوهشگر ارشد مرکز جیمز مارتین برای مطالعات عدم اشاعه تسلیحات هستهای در واشنگتن، مینویسد: روحانی این ارزیابی را تایید کرد که ایران از فضای آرام مذاکرات بهعنوان پوشش و استتاری استفاده خواهد کرد تا برنامه هستهای خود را پیش برد. از نظر این تحلیلگر بدبین «هدف اصلی در مذاکرات صرفا به دست آوردن زمان» است.
لطفا سوغاتیهایمان! را پس دهید
آمریکاییها جام نقره ای 2هزار و 700 سالهای را که 1382 به آمریکا قاچاق شده بود، به هیئت ایرانی در نیویورک تحویل دادند.
وبسایت شبکه آمریکایی CNN به نقل از صفحه وزارت خارجه آمریکا در توییتر اعلام کرد که مقامهای آمریکایی این جام را مستقیما به محمدعلی نجفی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تحویل دادند.
CNN مدعی است که نجفی به این شبکه گفته: «این جام را بهعنوان سوغات آمریکاییها برای مردم ایران میبریم». همچنین این شبکه هم یادآوری کرده: در فرهنگ ایرانی، سوغاتی که از فرنگ آمده باشد ناقابل تلقی نمیشود.
به هر حال، امید است دولت اوباما سایر اموال و داراییهای بلوکه و سرقت شده ایران را به نام سوغاتی یا تحت هر نام دیگری به صاحبانش بازگرداند.
منطق آمریکایی مک کین ؛
پوتین دیکتاتور است، پس حمله به سوریه درست است!
اهل «منطق» با دو مغالطه آشنا هستند؛ یکی، «تلاش برای ربط دادن صدق یک مدعا به ویژگیهای منفی مدعی» و حمله به «شخصیت مدعی در مقام ابطال ادعای او» و دیگری «رد یا قبول ادعایی بر اساس وضعیت پیشین مدعی». به این دو مغالطه «خلط انگیزه و انگیخته» هم میگویند.
واکنش پرخاشگرانه و متکبرانه بسیاری از رسانهها و سیاستمداران آمریکایی به یاداشت رئیس جمهور روسیه که بیست شهریور (11سپتامبر) در روزنامه آمریکایی نیویورکتایمز منتشر شد، مصداق بارز این مغالطه است. آنها به جای پرداختن به استدلالهای پوتین (ادعاها) در رد آتشافروزی و جنگ با سوریه، سفسطهآمیز و با هدف تخریب او به پیشینه رئیسجمهور روسیه (مدعی)، اتهامهای پیرامون او و انگیزههایش توجه کردند.
البته رسانههایی هم بودند که منصفانه به تحلیل یادداشت پوتین پرداختند. نمونههایی از این اظهار نظرهای متفاوت در ادامه میآید:
حمله مککین به پوتین
پس از انتشار یادداشت پوتین در نیویورکتایمز، سناتور مککین در مصاحبه با شبکه CNN گفت که رنجیده و به شوخی اعلام کرد که مایل است نظرش را برای روزنامه معروف روس «پراودا» بنویسد.
بهجای روزنامه پر قدمت پراودا، وبسایت خبری Pravda.ru برای مک کین پیام فرستاد و ابراز خرسندی کرد که یادداشت مککین را منتشر کند. مککین هم با این تصور که این پیام از طرف روزنامه «پراودا» است یادداشت خود را ارائه کرد.
در این یادداشت، مککین تلاش کرد به جای پاسخگویی به ایرادات و انتقادات پوتین به سیاست خارجی آمریکا، به شخص پوتین حمله کند. برای مثال مککین که خود از مخالفان ازدواج همجنسگرایان در ایالات متحده است، از قانون ضد
هم جنسگرایی که به تازگی در روسیه تصویب شده، انتقاد کرد و گفت: آنها تمایل جنسی افراد (هم جنسگرایان) را محکوم میکنند و برای مشروعیت بخشیدن به تعصباتشان، قانون نوشتند.
حمله بهجای پاسخ
نیویورکتایمز درباره یادداشت مککین نوشت: درحالیکه یادداشت پوتین درباره سیاست خارجی آمریکا بود، مککین که از منتقدان قدیمی کرملین است، بهصورت مستقیم به رئیسجمهور روسیه حمله کرد.
چرا اوباما پاسخ نمیدهد؟
«فرد ویر»، نویسنده کریستین ساینس مانیتور هم اعلام کرد: ظاهرا اوباما احساس نمیکند که باید وارد چالش پاسخ دادن به یادداشت ولایمیر پوتین درباره سوریه شود، اما مککین پاسخ تند و شدیداللحنی به پوتین داد. ادعای اصلی مککین این است که پوتین برای معدودی از نخبگان فاسد سخن میگوید، که مخالف را خفه میکنند و اقلیت بیگناه را آزار میدهند و در این میان واقعیت از مردم روسیه پنهان میشود.
او اعتراف میکند که یاداشتهای پوتین و مککین به شدت با هم متفاوت است؛ یادداشت پوتین بر سیاست خارجی ایالات متحده متمرکز شده بود، درحالیکه مطلب مککین نظام سیاسی و رئیسجمهور روسیه را هدف قرار داده است.
«ویر»، منتقدان یادداشت پوتین را به چند دسته تقسیم میکند، آنهایی که تصور نمیکردند یک رهبر خارجی، آمریکاییها را خطاب قرار دهد، افرادی که توجه پوتین به سوریه را ریاکارانه میدانند و کسانیکه با کنایه پوتین به «استثناگرایی» آمریکایی مخالف هستند. نویسنده کریستین ساینس با اشاره به نظر مردم روسیه نوشت: یادداشت پوتین، روشن و هوشمندانه بود؛ درحالیکه نوشته مککین شبیه جزوهای آشفته و قدیمی است. آیا او تصور میکند که با ابلهها حرف میزند؟ او به جای آنکه درباره امور خارجی پاسخ دهد، مداخله در سیاست داخلی دولت روسیه را برگزید. یادداشت مککین به هیچ وجه پاسخ به نظرات پوتین درباره سوریه نبود.
افسر KGB
نئوت گینگریچ، که در برنامه «مخمصه» CNN رئیسجمهور روسیه را در یونیفر KGB نشان داده و او را بسیار انعطافناپذیر و خشن توصیف کرده بود، در وبسایت این شبکه آمریکایی نوشت: تفسیر رهبران، حکومت و فرهنگ بیگانه برای سیاستمداران آمریکایی بسیار ضروری است.
این سناتور پیشین جمهوریخواه ادامه داد: پوتین یک ملیگرای بزرگ روس است که روش مند و ماهرانه برای بیشینهسازی نفوذ و پرستیژ روسیه تلاش میکند و چرا نباید این کار را انجام دهد؟
گینگریچ با یادآوری توصیف اوباما درباره پوتین، که او را «بیدستوپا» و «بچه تنبل ته کلاس» خوانده بود، نوشت: پوتین، بچه تنبل نیست. او یکی از تاثیرگذارترین و موفقترین رهبران جهان است. او روسیه در حال فروپاشی و آشفته دهه 1990 را نجات داد و به صورتی قاعدهمند که در KGB آموخته بود، سیسستم متمرکز دولتی مقتدری را بازسازی کرد.
تحلیلگر پایگاه «فوربس Forbes» هم در مقاله خود، نخست با طعنه یادداشت پوتین در نیویورکتایمز را تحسین میکند و با اینکه نکات مهم آن مانند «اهمیت قوانین بینالمللی، گفتگوی صلحآمیز و محکومیت مداخلات نظامی» را یادآوری میکند؛ اما به جای تایید یا رد آنها مینویسد: تصور کنید تمام
این ها را افسر سابق KGB مطرح میکند که از طریق انتخابات تقلبی رئیسجمهور میشود، کسی که روزنامهنگاران مخالف را سرکوب میکند و به تروریستهای همسایه هجوم میبرد.
استالین دوم
گینگریچ با مقایسه پوتین و استالین افزود: امروز پوتین قویترین و باثباتترین رهبر روسیه از زمان استالین است. او این جایگاه را با کاربست منظم و آرام قدرت برای انزوا، زندانی کردن و گاه کشتن مخالفانش به دست آورده است.
او نوشته اخیر پوتین در نیویورکتایمز را «گام حسابشده دیگری» دانست و گفت: پوتین از اوباما متنفر است و از رویکرو و لحن او بیزار. این فرصتی بود تا این رویکرد را تغییر دهد. سیاستمداران آمریکایی مانند همیشه تلاش میکنند تا پوتین را در چارچوب مرجع آمریکایی بچپانند؛ اما او یک ملیگرای روس است و اگر از این منظر دیده شود بسیار قابل درک و حتی پیشبینیپذیر است.
ثروتمندترین مرد جهان
وبسایت «بلومبرگ» روز 26 شهریور بدون اینکه کلمهای درباره یادداشت پوتین در نیویورکتایمز بگوید، ادعا کرد که پوتین ثروتمندترین مرد جهان است. بلومبرگ به ثروت بستگان و دوستان پوتین اشاره کرد و از قایق بادبانی لوکس و آپارتمانهای شیک و مجلل در مسکو و سنپترزبورگ و... گفت. رهبر ملی روسیه نیازی به دارایی و پول ندارد؛ چراکه کل کشور در اختیار رئیسجمهور است.
لطف پوتین به اوباما
«فیونا هیل»، کارشناس مسائل روسیه و مدیر مرکز آمریکا و اروپا در موسسه بروکینگز نظر متفاوتی دارد و میگوید: این یک پیروزی کامل دیپلماتیک برای پوتین است. پوتین در حق اوباما لطف کرد. پوتین که مامور KGB بوده، از این سود میبرد که کسی مدیونش باشد؛ اما ماجرا بیشتر درباره یک پیروزی برای روسیه است. روسیه یک حمله قطعی را از روی میز برداشت.
نباید صحنه را به غربیها سپرد
مدیر مرکز کارنگی مسکو، «دیمیتری ترنین» هم معتقد است: پوتین تلاش میکند تا خود و موضع روسیه را وارد مذاکرات کنونی کنگره و کشورهای اروپایی کند. او نمیخواهد صحنه را به غربیها بسپارد. خواهان آن است که صدای روسیه هم در این گفتگو شنیده شود. استدلالهایی که پوتین در یادداشت خود مطرح کرد، بعضی را در واشنگتن به هیجان درآورد، حتی کسانی را که دوستش نداشتند.
پوتین نگذاشت اوباما «بوش» شود
بعضی از روسها مدعی هستند که اوباما مدیون پوتین است؛ چراکه او را از بند رهانید. «الکسی پوشوکف»، رئیس کمیته امور خارجی دومای روسیه در توییتر نوشت: اوباما باید از طرح روسیه حمایت کند؛ چراکه این طرح به اوباما فرصت داد جلو شروع جنگ دیگری را بگیرد، کنگره را از دست ندهد و تبدیل به بوش دیگری نشود.
دیپلماسی توییتری
روسها هم بیکار ننشستند. «جیل دورتی» در CNN نوشت: روسها و آمریکاییها در دنیای مجازی (فیسبوک و توییتر) و رسانهها در حال رقابت هستند.
برای نمونه وقتی «سامانتا پاور»، سفیر آمریکا در سازمان ملل در توییتر نوشت «سه روز قبل به نظر میرسید راهی دیپلماتیک برای پاسخگوساختن اسد وجود ندارد. سرانجام، تهدید آمریکا به حمله، روسیه را پای میز مذاکره کشاند»، «مارگاریتا سیمونیان»، سردبیر شبکه انگلیسی زبان روسیه RT هم به طعنه در توییتر اعلام کرد: «اگر طرح روسیه برای سوریه موثر واقع شود، اوباما - این مرد راستگو - مجبور میشود جایزه صلح نوبلش را به پوتین دهد».
رضا دانشمندی
http://shahrara.com/1392,6,25.html
پوتین و دیپلماسی عمومی روسی
گسترش ارتباطات، همه چیز حتی دیپلماسی را دگرگون کرده است. امروزه برای تامین منافع ملی و دستیابی به اهداف، فقط کافی نیست که مانند گذشته روسایجمهور و وزیران خارجهشان پشت درهای بسته یکدیگر را متقاعد کنند، بلکه علاوه بر اقناع سیاستمداران باید افکار عمومی را هم همراه کرد. همراهی افکار عمومی با یک ایده به معنای ایجاد فشار بر مخالف آن است تا کوتاه بیاید و مخالفت نکند.
کاری که ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه در هر دو سطح انجام میدهد؛ از طریق دیپلماسی و حضور در مجامع بینالمللی مانند جی 8 و جی 20 درصدد همراه کردن سران جهان است و با نگارش تحلیل و انتشار آن در یکی از پرمخاطبترین روزنامههای آمریکایی به دنبال متقاعدسازی و دستکم ایجاد تردید درباره جنگ در میان عموم مردم آمریکا و جهان.
چند روز پیش پوتین در یادداشتی که در روزنامه نیویورکتایمز منتشر شد با مردم جهان درباره حمله نظامی احتمالی آمریکا به سوریه سخن گفت.
اهم تلاش پوتین در این یادداشت ابراز ابعاد دیگر حمله به سوریه و پیامدهای آن برای افکار عمومی آمریکا و جهان بود.
ژست او در این نامه، فیلسوفی آرمانگرا، اندیشمندی تاریخشناس و حقوقدانی فراملی است که به فکر مصالح عموم جهانیان و نظم دنیاست، نه رئیسجمهوری که با طمعکاری و ریا برای افزایش منافع ملی کشورش چانه میزند و نیرنگبازی میکند.
پوتین در یادداشت خود چگونه استدلال کرد؟
نخست، رئیسجمهور روسیه تاکید میکند که میخواهد «مستقیم با مردم آمریکا» و بعد با «رهبران سیاسی آن» صحبت کند و آن را «با اهمیت» میشمارد؛ و این همان کاری است که اوباما در نخستین پیام نوروزیاش برای ایرانیان انجام داد.
فروپاشی سازمان ملل بعید نیست
پوتین سعی میکند پیشینه تشکیل سازمان ملل متحد را به اختصار بازگو کند و با لحنی عاقبتاندیش میگوید: هیچکس نمیخواهد «سازمان ملل» به علت فقدان قدرت نفوذ واقعی، به سرنوشت «جامعه ملل» مبتلا شود.
پوتین هشدار میدهد که «اگر کشورهای اثرگذار (آمریکا)، سازمان ملل را نادیده بگیرند و بدون تصویب شورای امنیت دست به اقدام نظامی بزنند» فروپاشی سازمان ملل هم بعید نیست.
عواقب هفتگانه حمله به سوریه
پوتین نتایج حمله به سوریه را برای افکار عمومی بیان میکند:
* قربانی شدن بیش از پیش افراد بیگناه
مهم نیست که چگونه به اهداف حمله میشود و چقدر تسلیحات پیشرفتهاند؛ اما تلفات غیرنظامی (کودکان و سالخوردگان) همانهایی که حملات به منظور حفاظت از آنها انجام میشود، اجتنابناپذیر است.
* گسترش درگیریها به خارج از سوریه
* افزایش خشونت
* ایجاد موج جدیدی از تروریسم
* تضعیف تلاشهای چندجانبه برای حلوفصل مسئله هستهای ایران و مناقشه فلسطینی-اسرائیلی
* بیثباتتر شدن خاورمیانه و شمال آفریقا
*ویران شدن کل نظام قوانین و ترتیبات بینالمللی
فریب نخورید! جنگ برای دموکراسی نیست
حاکمان آمریکا برای همراهسازی افکار عمومی و جلب رضایت مردم آمریکا برای جنگافروزیهایشان هدف خود را حقوق بشر، دموکراسی و آزادی اعلام میکنند. پوتین تلاش میکند این ادعا را درباره سوریه خنثی سازد و مینویسد: سوریه شاهد نبرد برای دموکراسی نیست؛ بلکه نظارهگر نزاع مسلحانهای بین حکومت و مخالفان است آن هم در کشوری چنددینی. تعداد طرفداران دموکراسی در سوریه کم است؛ اما جنگجویان القاعده و افراطگرایان غیر سوری با حکومت میجنگند.
به بازگشت تروریستها فکر کردهاید؟
پوتین از منزل بعدی تروریستهای خانه به دوش پس از پایان جنگ سوریه (با اسد یا بدون اسد)، سوال میکند: «صدها شبهنظامی از کشورهای عربی و غربی و حتی روسیه، در سوریه میجنگند. آیا آنها با تجربیاتی که در سوریه اندوختهاند به کشورهایمان بازخواهند گشت؟
مدافع قانون و نظم هستم و نه سوریه
پوتین مانند اوباما وارد دعوای بیفرجام و اکنون اثباتناپذیر استفاده یا عدم استفاده تسلیحات شیمیایی از سوی حکومت سوریه نمیشود و رویکرد کلانتر و عمیقتری را برمیگزیند و میگوید: از قوانین بینالمللی حمایت میکنیم، نه حکومت سوریه.
رئیسجمهور روسیه وانمود میکند که دعوا فراتر از منافع روسیه و آمریکاست، و موضوع اصلی «نظم جهانی و حفظ قانون» است و میگوید: «قانون هنوز قانون است» و فرجام نقض قانون جز «سُرخوردن روابط بینالمللی در هرجومرج» نیست.
او مواد ابتدایی منشور ملل متحد را یادآوری میکند که «استفاده از زور» را تنها برای «دفاع از خود یا با تصمیم شورای امنیت» مجاز دانسته و هرگونه اقدام دیگری را غیرقابل قبول و به مثابه «تهاجم» اعلام کرده است.
پوتین، نتیجه روانشناختی حمله به سوریه در اذهان عمومی را این میداند که اگر نتوان روی قوانین بینالمللی حساب باز کرد، پس برای تضمین امنیت، باید راههای دیگری یافت و بدین ترتیب کشورها برای تامین امنیت خود به دنبال دستیابی به تسلیحات کشتار جمعی خواهند رفت؛ یعنی به صورت منطقی مردم جهان به این نتیجه میرسند که «اگر بمب داشته باشید، هیچکس به شما آسیب نمیرساند.»
پوتین، جنگافروزی آمریکا را در تضاد با شعارهای این کشور میداند و طعنه میزند: در عالم واقع، پیمان عدم اشاعه تسلیحات کشتار جمعی NPT تضعیف میشود و ما صرفا درباره ضرورت تقویت این پیمان حرف میزنیم.
گاز شیمیایی، بهانه است
پوتین به صورتی مجهول از «حمایت تسلیحات خارجی» به مخالفان سوریه یاد میکند. او تروریستها را مسئول استفاده از تسلیحات شیمیایی اعلام کرده و میگوید: انگیزه آنها این است که «رؤسای خارجی قدرتمند خود را وادار به مداخله کنند».
او با توجه به حساسیت مقامات کاخ سفید و تعهد آنها در قبال امنیت رژیم صهیونیستی هشدار میدهد که شاید هدف بعدی حمله شیمیایی شبهنظامیها، اسرائیل باشد.
آمریکا الگوی وحشیگری شده، نه دموکراسی
پوتین، آشکارا از سیاست خارجی کاخ سفید در دهه اخیر انتقاد کرده و میگوید: برای آمریکا مداخله نظامی، «امری عادی» شده است. پوتین میپرسد که آیا این مداخلهها به نفع آمریکا است؟ و خود پاسخ می دهد: شک دارم.
پوتین، تصویر جهانی نسبت به آمریکا را به آمریکاییها گوشزد میکند و میگوید دیگر به «شما به عنوان الگوی دموکراسی» نمینگرند؛ بلکه آمریکا را کشوری میدانند که تنها به استفاده از زور متکی است و با شعار «یا با ما یا برما» ائتلاف تشکیل میدهد.
رئیسجمهور روسیه، بیثمری لشگرکشی آمریکا را یادآوری میکند و پیامد جنگافروزی ایالات متحده را «سرگیجه» در افغانستان، نامعلوم بودن فردای عقبنشینی نیروهای بینالمللی از این کشور، تقسیم لیبی در میان قبایل و فرقهها، ادامه جنگ داخلی در عراق و... عنوان میکند و از آمریکاییها میپرسد «چرا حکومت آمریکا میخواهد اشتباهات گذشته را تکرار کند؟»
برای زنده نگاه داشتن امید همکاری کنیم
روسیه و آمریکا مسائل متعددی دارند. پوتین میگوید اگر در زمینه سوریه با آمریکا به توافق برسد، امید است سایر مسائل هم حل شود: اگر گزینه حمله به سوریه را از روی میز برداریم، اعتماد دو جانبه تقویت میشود و درها را برای همکاری درباره موضوعات حیاتی دیگر گشوده خواهد شد.
آمریکاییها تافته جدابافته نیستند
پوتین در پاراگراف آخر یادداشت خود به اظهارات اوباما اشاره کرده و میگوید با «استثناییگرایی آمریکایی
American Exceptionalism» مخالف است و تشویق مردم به اینکه خود را استثنایی ببینند، بسیار خطرناک.
اوباما با خودشیفتگی گفته بود که سیاست آمریکا «آن چیزی است که آمریکا را متفاوت میسازد، چیزی که ما را استثنایی میکند.»
استثنایی نیستید؛ خداوند همه را برابر آفریده
افسر سابقK G B یا برای تحریک احساسات دینی آمریکاییها و مومنان جهان یا به صورت قلبی از پاپ و نامهاش هم یاد میکند و با ذکر نام پروردگار، یادداشت خود را خاتمه میدهد: همه متفاوت هستیم؛ اما زمانی که از خداوند طلبرحمت میکنیم، نباید فراموش کنیم که خداوند همه را برابر آفریده است.
رضا دانشمندی کارشناس ارشد علوم سیاسی
http://www.shahrara.com/1392,6,18.html
منطق آمریکایی اوباما اگر جنگطلب نباشید، «کلهخرهستید»!
این روزها رئیسجمهور آمریکا بسیارعصبی است و حتی نمیتواند در مقابل خبرنگاران خویشتنداری کند. اوباما مایل است برای تجاوز به سوریه سایر کشورها را همراه خود کند و البته تاکنون در این مسیر ناکام بوده است. نمونه بارز عصبانیت و ناکامی او در اجلاس «جی.20» به اوج خود رسید.
در اجلاس «جی. 20» سنپترزبورگ چه گذشت؟
بلومبرگ درباره روز نخست نشست نوشت: میزبان برای انتقال هر یک از سران به محل اجلاس کاروانی متشکل از هفت «بی.ام.دابلیو.» منتاژ روسیه فراهم کرده است. پوتین با نخستوزیر انگلستان، دیوید کامرون میخندد و بیش از بقیه با صدراعظم آلمان، آنگلا مرکل صحبت میکند. اوباما آخرین نفر است که با کادیلاک خودش ظاهر میشود.
اوباما بهمحض خروج از «لیموزین» دستش را دراز میکند و پوتین هم درحالیکه به سمتش میآید، دستش را جلو میبرد. دستدادنشان کوتاه است، بهاندازهای که عکاسان نیش باز اوباما و لبهای بههمفشرده پوتین را شکار کنند. در این مواجهه 15ثانیهای، آنها دست یکدیگر را فشرده و وانمود کردند که درحال لبخندزدن هستند و گفتگوی بسیار کوتاهی بین آنها ردوبدل شد. اوباما به کاخ تزاری نگاه کرد و گفت: زیباست!
ترتیب نشستن سران
از جمله موضوعات جالبی که در اجلاس جی.20 توجه خبرنگاران را به خود جلب کرد، جای هر یک از سران دور میز بود. براساس پروتکل برگزاری اجلاسها، جایگاه میهمانان باید براساس حروف الفبای کشور میزبان تعیین شود. با توجه به الفبای سیریلیک که در روسیه بهکار میرود، تنها، ملکعبدا...، پادشاه عربستان بین پوتین و اوباما قرار میگرفت، اما میزبانان نظرشان تغییر کرد و تصمیم گرفتند برمبنای حروف لاتین جای رهبران را مشخص کنند. به این صورت بین اوباما و پوتین پنج نفر یعنی سران کره جنوبی، آفریقای جنوبی، عربستان سعودی، ترکیه و انگلستان قرار میگرفتند.
وقتی اجلاس آغاز شد، ترتیب نشستن درظاهر دوباره بههم ریخت. اینبار، رئیسجمهور اندونزی و وزیرخارجه استرالیا بین اوباما و پوتین نشستند.
گفتگوی بینتیجه اوباما و پوتین
پوتین و اوباما ملاقات رسمی دوجانبه درطول اجلاس نداشتند و رئیسجمهور آمریکا پیش از اجلاس، یکطرفه ملاقات برنامهریزی شده در مسکو را لغو کرده بود؛ اما آنها در حاشیه اجلاس مذاکرات غیررسمی داشتند. نیویورکر براساس گفته یکی از مقامهای دولت آمریکا، نخستین گفتگوی پوتین و اوباما را چنین تصویر کرد: پوتین درطول جلسه عمومی بهسمت اوباما رفت و پس از چند دقیقه دو نفر توافق کردند به گفتگو ادامه دهند. مذاکرات در گوشهای از تالار ادامه یافت و بقیه رؤسایجمهور و نخستوزیران به مشورت 20 -30دقیقهای اوباما و پوتین نگاه میکردند.
آنها درباره سوریه صحبت کرده و البته به نتیجه نرسیدند. پوتین و اوباما توضیح مشابهی درباره ملاقاتشان دادند. پوتین گفت: گفتگوی دوستانهای بود و بر مواضعمان پافشاری کردیم.
پوتین: یکدیگر را درک میکنیم، اما مخالف هم هستیم
پوتین در کنفرانس خبری مشترک با اوباما اعلام کرد: به حرفهای یکدیگر گوش دادیم. او با استدلال من مخالف بود، من با دلایل او، اما به یکدیگر گوش کردیم و سعی کردیم تحلیل کنیم. هر یک از ما بر سر مواضع خود ماند.
وی گفت: از من پرسید آیا به سوریه کمک نخواهیم کرد؟ بله، کمک میکنیم. اکنون هم همین کار را انجام میدهیم. برای سوریه سلاح فراهم میکنیم. در زمینه اقتصادی هم همکاری میکنیم.
وقتی یکی از خبرنگاران گفت که جی.20 بر سر حمله به سوریه به دو قسمت مساوی تقسیم شده، پوتین پاسخ داد: شما گفتید به دونیمه، این نادرست است. تنها آمریکا، ترکیه، کانادا، عربستان و فرانسه موافق تهاجم به سوریه هستند. آنگلا مرکل محتاطانه رفتار میکند. دیوید کمرون از حمله نظامی حمایت میکند، اما او نماینده مردمش نیست؛ چراکه پارلمان مخالف این حمله است. در ضمن، چین، هند، اندونزی، آرژانتین، برزیل، آفریقای جنوبی و ایتالیا همه مخالف جنگ هستند. حتی در کشورهایی که حکومت مدافع جنگ است، مردم طرفدار ما هستند.
اوباما: کلهخری!
اوباما در این نشست خبری بهشدت از کوره در رفت و نتوانست خود را کنترل کند. نیویورکر نوشت که امیدها برای نتیجه مثبت اجلاس جی.20 فروریخت، هنگامیکه اوباما در کنفرانس مشترک خبری خطاب به پوتین گفت: همه اینجا فکر میکنند شما کلهخر Jackass هستید.
وقتی اوباما منفجر شد، خبرنگاران ماتومبهوت شده بودند. رئیسجمهور آمریکا 10دقیقه و با لحن تندی حرف زد: ببینید، صرفا درباره اسنودن و سوریه صحبت نمیکنم. از پوسی ریوت(خواننده روس) و قانون ضد همجنسگرایی هم میپرسم؛ درباره تمام اقدامات احمقانه شما، دوست من.
اوباما درحالیکه با انگشت، پوتین را نشان میداد، گفت: اگر تصور میکنید تنها کسی هستم که به این صورت فکر میکنم، خودتان را گول نزنید. از آنگلا مرکل بپرسید. از دیوید کمرون و ترکیه سؤال کنید.
به فاصله کوتاهی از اجرای خشن اوباما، پوتین بیانیه رسمی و مختصری منتشر کرد: باید از این مردم لاغر و استخوانی بترسم؟ من با خرس کشتی میگیرم.
اوباما در تله پوتین افتاد
بیشتر شرکتکنندگان در اجلاس جی.20 درباره سوریه با پوتین همنظر بودند، نماینده اتحادیه اروپایی از حمله هوایی حمایت نکرد. پاپ با ارسال نامه به پوتین، حمله هوایی را بیهوده خواند. مرکل، خواهان حل مسئله در چارچوب سازمان ملل و ناتو بود.
نویسنده بلومبرگ یادآوری میکند که در اجلاس خردادماه جی. 8 در ایرلند استفان هارپر، نخست وزیر کانادا تأکید کرد که روسیه بهخاطر موضعش در قبال سوریه بیرون از گروه است و گفت: خود را فریب ندهیم. این گروه هفت به اضافه یک است.
با وجود این، پوتین توانست از صدور بیانیه برای محکومیت اسد جلوگیری کند. در سنپترزبورگ، پوتین و استفان هارپر به یکدیگر لبخند زدند، دست هم را فشردند و نخستوزیر کانادا از گروه «نوزده به اضافه یک» سخن نگفت.
اجلاس سنپترزبورگ جی.20 با صفت «قهر و ترشرویی» در تاریخ ثبت شد، این اجلاس البته وصف دیگری هم دارد؛ پیروزی پوتین. روزنامه محافظهکار فرانسه، فیگارو نوشت: «سوریه؛ تله پوتین برای جی. 20».
رضا دانشمندی
جنگ روانی علیه اوباما برای حمله به سوریه
این روزها بخش وسیعی از رسانههای غرب درصدد توجیه افکار عمومی برای تجاوز به سوریه و مشروعیتبخشی به آن هستند. گستره این جنگ روانی از ایجاد وبسایت اینترنتی حامیان تهاجم به سوریه و تمسخر اوباما تا طرح استدلالهای بیاساس و پوچ است.
برای نمونه، وقتی اوباما وعده حمله بیدرنگ به سوریه را به تعویق انداخت و تصمیم گرفت برای اقدام نظامی از کنگره مجوز بگیرد، آگهی تبلیغاتی نامتعارفی از سوی یک کلینیک کاشت دندان در سرزمینهای اشغالی به ابعاد سهچهارم صفحه در روزنامه اسرائیلی «هاآرتص» منتشر شد.
در این آگهی تبلیغاتی از تصویر اوباما استفاده شده است و روی صورت رئیسجمهور آمریکا نوشته شده: «دندانت ریخته؟»
نیویورک تایمز در مقالهای از منتقدان تجاوز به سوریه میپرسد: «چه جایگزینی میتوان پیشنهاد کرد؟» و خود پاسخ میدهد: صرفا میتوان برای اقدام بیشتر به اتحادیه عرب و سازمان ملل فشار آورد و این به معنای ادامه کشتار سوریهاست.
باید به سوریه حمله کرد تا اسد پیروز میدان نباشد!
نویسنده چنین استدلال میکند که چون حکومت سوریه اخیرا در مبارزه با مخالفان پیروزیهای بیشتری داشته است، احتمالا حمله هوایی، این کشور را به سمت مذاکره برای صلح و پایان جنگ متمایل میکند.
برای جلوگیری از افتضاح احتمالی، نویسنده میگوید: برسر نتیجه حمله هوایی به سوریه شرطبندی نمیکنم، اما در بوسنی، حملات هوایی به توافق صلح «دیتون» انجامید.
این نشریه آمریکایی اعتراف میکند که بیمیلی عمومی درباره حمله نظامی به سوریه وجود دارد، اما خطرات استراتژیک و انساندوستانه عدم تهاجم آمریکا چنین القا میکند که در شرایطی تراژیک به سر میبریم که به تلفات بیشتر، بیثباتی منطقهای فزاینده، قوت روزافزون نیروهای القاعده و کاربرد بیشتر تسلیحات شیمیایی منجر میشود.
نویسنده برای متقاعد کردن افکار عمومی «بیمیل» میپرسد: آیا خطر حمله موشکی به سوریه بیشتر است یا ادامه دسترویدست گذاشتن؟
نباید منتظر جواب بازرسان سازمان ملل ماند!
واشنگتنپست در گزارش مفصلی باعنوان «همه آنچه لازم است درباره تسلیحات شیمیایی سوریه بدانید»، تلاش کرد افکار عمومی را با دلایل جنگافروزان آشنا کند. در این مطلب طولانی در ظاهر به این سؤالها پاسخ داده شده است: تسلیحات شیمیایی چیست؟ چرا این تسلیحات بدتر از سایر انواع سلاحها هستند؟ آیا براساس قوانین بینالمللی، این تسلیحات ممنوع است؟ درحال حاضر کدام کشورها تسلیحات شیمیایی دارند و کدام کشورها از این تسلیحات استفاده کردهاند؟ آیا عراق برای استفاده از تسلیحات شیمیایی مجازات شد؟ حکومت سوریه چه کرده است؟ گاز اعصاب با فرد چه میکند؟ سوریه چگونه به این تسلیحات دست یافت؟ اطلاعاتی که مدعی است حکومت سوریه واقعا از تسلیحات شیمیایی استفاده کرده، چقدر مطمئن است؟ آیا دلیلی برای تردید درباره استفاده از تسلیحات شیمیایی ازسوی حکومت سوریه وجود دارد؟ آیا بازرسان مستقل نمیتوانند دریابند که چه اتفاقی افتاده است؟ اکنون طرح دولت اوباما چیست؟ آیا حمله نظامی تنها راه جلوگیری از کاربرد تسلیحات شیمیایی است؟ اگر حکومت بشار اسد ساقط شود، چه بر سر تسلیحات شیمیایی سوریه خواهد آمد؟
توجیههای این روزنامه آمریکایی گاه بسیار عجیب است. مثلا در مورد درستی اطلاعات آمریکا درباره استفاده از تسلیحات شیمیایی ازسوی حکومت سوریه، مینویسد: بیشتر جزئیات هنوز محرمانه و طبقهبندیشده است، بنابراین اطلاع عموم از آنها دشوار است. نویسنده، تنها از مخاطب میخواهد به اظهارت وزیر خارجه آمریکا اعتماد کند که مدعی است حکومت سوریه از سلاح شیمیایی استفاده کرده!
یا در پاسخ به این پرسش که آیا بازرسان مستقل نمیتوانند دریابند چه اتفاقی افتاده است، بهصورت حیرتانگیزی پاسخ میدهد: در تئوری، بله میتوان. بازرسان سازمان ملل نمونه خون و سایر شواهد را از حومه دمشق گردآوری کردهاند و مشغول تهیه گزارش هستند، اما احتمالا تهیه این گزارش دو تا سه هفته به طول انجامد. نویسنده که در ظاهر از زمان حمله باخبر است، ادامه میدهد: ممکن است این گزارش تا پس از حمله نظامی آمریکا به سوریه آماده
نشود.
سوریه تست «تورنسل» اوباما برای ایران نیست!
بلومبرگ نوشت: در دو-سه روز گذشته، طرفداران تهاجم به سوریه با هیجان فراوان استدلال میکنند که حمله موشکی فقط برای بشار اسد پیام ندارد، بلکه حاوی پیام برای ایران نیز هست.
این وبسایت استدلال جنگطلبان را چنین بیان میکند: اگر اوباما به خطقرمزی که بهطور علنی درباره کاربرد تسلیحات شیمیایی ترسیم کرده است، پایبند نباشد، ایران هم به این نتیجه میرسد که اوباما فردی مردد و غیرمؤثر است که تحت هیچ شرایطی برای متوقف کردن برنامه هستهای ایران از نیروی نظامی استفاده نخواهد کرد. به بیان دیگر، اگر کنگره نتواند به رئیسجمهور بیاعتماد بهنفس و محجوب آمریکا، قدرت اقدام اعطا کند، خطقرمز اوباما برای برنامه هستهای ایران هم بیمعنا خواهد شد. این استدلال وزیران خارجه و دفاع آمریکا هم هست، اما آن را بیان نمیکنند.
نویسنده میافزاید:بهدرستی ایرانیها ممکن است درنگ اوباما برای اقدام علیه سوریه را نوعی چراغ سبز برای حرکت سریعتر به سمت هستهایشدن تفسیر کنند. متحدان آمریکا در منطقه هم ممکن است مسیر زیگزاگ اوباما به سوی سوریه را نشان دهنده آن بدانند که اوباما سرانجام درباره اقدام علیه ایران بیمیل است. این تفسیر دربردارنده پیامدهای وخیمی است: اگر نتانیاهو به این باور برسد که در هیچ شرایطی نمیتوان به اوباما اعتماد کرد، از این پس به عجز و لابه اوباما برای جلوگیری از حمله اسرائیل به ایران گوش نخواهد داد.
حمله کنید تا اسرائیل نا امید نشود
لسآنجلس تایمز هم نوشت: حمله نکردن اوباما به سوریه نشان میدهد که برای مواجهه با برنامه هستهای ایران هم نمیتوان روی او حساب کرد. اوباما بارها اعلام کرده است، اجازه دستیابی به تسلیحات هستهای را به ایران نخواهد داد، هرچند از ابزار نظامی نام نمیبرد؛ اما میگوید، تمام گزینهها روی میز است. اما چون اوباما درباره سوریه تعلل میکند، بیشتر اسرائیلیها متقاعد شده اند که درباره برنامه هستهای ایران هم کاری نخواهد کرد. اسرائیل در این شرایط دو راه دارد؛ یا مجبور است به تنهایی با ایران مقابله کند یا اینکه همزیستی با ایران را بیاموزد. شوربختانه، جرئت اوباما را دیدهایم، جرئت نتانیاهو را هم خواهیم دید.
رضا دانشمندی
http://shahrara.com/1392,6,12.html
صفحه ۱۶
پوتین «پسر شر آخر کلاس» است یا اوباما؟
در تحلیل رفتار روسیه در قبال بحران سوریه، نظرات متفاوتی وجود دارد. برخی کارشناسان نگاه بدبینانهای دارند و بر این باورند که روسیه در ظاهر با تهاجم آمریکا به سوریه مخالف است؛ ولی در باطن علاقهمند است که آمریکا گرفتار باتلاق عمیقتری، البته این بار در سوریه شده و مشکلات اوباما دوچندان شود. در مقابل، گروه دیگری بر این باورند که روسیه بهواقع از اقدامات یکجانبه آمریکا ناخرسند است و مایل نیست جبهه ضدآمریکایی در جهان تضعیف شود؛ چراکه درنهایت روزی نوبت روسیه خواهد رسید.
روسیه، سوریه را تنها خواهد گذاشت؟
بعضی تحلیلگران غربی میگویند: سوریه برای روسیه ابزار چانهزنی است و روسیه تا جایی مقاومت میکند که منافع اصلیاش به مخاطره نیفتد. گرچه روسیه در بندر «طرطوس» حضور نظامی دارد، در صورت تهاجم غرب، در دفاع از دمشق جان سربازانش را به خطر نخواهد انداخت.
روسیه در تلاش است تا از راههای دیگر وضعیت را به نفع خود تغییر دهد. رسانههای مسکو تأکید میکنند که اگر آمریکا بدون تأیید شورای امنیت یا پیش از تکمیل تحقیقات سازمان ملل به سوریه حمله کند، گستاخ و بیپرواست.
معاون نخستوزیر روسیه در این زمینه آمریکا را به «میمونی نارنجکبهدست» تشبیه کرد. همچنین، روسها تلاش میکنند خود را عملگرا نشان دهند. روسیه این تصویرسازی دوسویه را تا آخر هفته جاری که میزبان اجلاس «جی.20» و باراک اوباماست، ادامه میدهد.
بنابر تحلیل این ناظران، سرانجام به نفع روسیه است که ایالات متحده با مداخله نظامی در خاورمیانه و بدون حمایت داخلی، در باتلاق دیگری فرو رود؛ چراکه حتی اگر آمریکا تهاجم نظامی سریع و محدودی هم انجام دهد، برای کنترل شرایط پس از تهاجم با مشکل مواجه خواهد شد.
آنها یادآوری میکنند، وقتی آمریکا در افغانستان و عراق گرفتار شد، روسیه فرصتهای تازهای برای تقویت خود و افزایش نفوذش در منطقه بهدست آورد. این افزایش نفوذ تاکنون ادامه یافته و بنابراین اشغالگری مجدد واشنگتن در جهان اسلام فرصتهای بیشتری برای روسیه فراهم خواهد کرد.
پوتین در «جی20» درصدد تلافی است
حدود سهماه پیش و در اجلاس «جی8» پوتین از بشار اسد حمایت کرد و حین مذاکره، به اوباما اخم کرده بود.
رئیسجمهور آمریکا هم پس از این دیدار، پوتین را به «دانشآموز شر آخر کلاس» تشبیه کرد که «حرف گوش نمیدهد». پوتین به این کنایه اوباما اهمیت نداد، بر موضع خود پافشاری کرد و شاید منتظر فرصت بود.
حال قرار است اجلاس سران «جی20» آخر هفته جاری یعنی 14 و 15شهریورماه در سنپترزبورگ برگزار شود.
تردید اوباما برای تهاجم نظامی علیه سوریه ناشی از آن است که او بهخوبی میداند در اجلاس «جی20» تحت فشار شدیدتری قرار خواهد گرفت.
از سوی دیگر، این احتمال نیز وجود دارد که اوباما با بهتعویق انداختن حمله نظامی به سوریه به بهانه گرفتن مجوز از کنگره، درصدد است از فرصت پیش رو استفاده کند و در اجلاس «جی20» یکبار دیگر بخت خود برای ایجاد اجماع جهانی علیه سوریه را بیازماید.
برنده صلح نوبل، پسر بدی شده؟!
رویترز در این باره نوشت: با افزایش فشار آمریکا، انگلستان و فرانسه برای تهاجم به سوریه، اکنون پوتین بهصورتی طعنهآمیز یادآوری میکند که اوباما برنده صلح نوبل است و سیاست جهانی آمریکا را شکستخورده توصیف میکند.
پوتین در ولادیوستوک خطاب به خبرنگاران گفت: لازم است آنچه را در دهه پیش رخ داده مرور کنیم، چندین بار و در مناطق مختلف جهان، آمریکا منازعات نظامی را آغاز کرده است. آیا آمریکا با چنین اقداماتی توانسته حتی یک مشکل را حل کند؟ اول افغانستان و بعد عراق و ... اکنون در این کشورها نه از صلح خبری است و نه از دموکراسی.
پوتین به غرب پیام میدهد که آماده است در سن «پترزبورگ» بر سر سوریه بجنگد و اجلاس «جی20» را فرصتی میداند تا در آن آمریکا را «دانشآموز شر آخر کلاس» تصویر کند و این نسبت را از خود دور کند.
البته پوتین این را هم گفته که «جی20» مقام قانونی رسمی نیست. این گروه جایگزینی برای شورای امنیت سازمان ملل محسوب نمیشود و نمیتواند برای اعمال زور تصمیم بگیرد. اما تریبون مناسبی است برای بحث و گفتگو درباره سوریه.چرا نباید از این فرصت استفاده کرد؟
پوتین رای هفته گذشته پارلمان انگلستان را نشانگر این میداند که مردم در کشورهای متحد آمریکا به این نتیجه رسیدهاند که آنچه اوباما تصویر میکند چیزی جز اشتباهات سیاست خارجی واشنگتن نیست.
http://shahrara.com/1392,6,9.html
صفحه ۱۶
نه سوریه، کوزوو است و نه خاورمیانه، بالکان
این روزها که هیاهوی تجاوز آمریکا به سوریه به اوج خود رسیده است، بعضی تحلیلگران غربی برای مشروعسازی و بشردوستانه جلوه دادن تجاوز نظامی غرب در این کشور، وضعیت کنونی را با بحران «کوزوو» مقایسه میکنند و از کوزوویی کردن سوریه سخن به میان میآورند.
قیاس بحران کوزوو و تحولات سوریه با نیت یادآوری مداخله بشردوستانه بر ضد نسلکشی صورت میگیرد که البته باید تاکید کرد چنین مقایسهای، فریبکارانه و گمراهکننده است.
تنها نکته قابل بررسی این مقایسه بیربط، شیوه نظامی ناتو در مهار بحران کوزوو است؛ جنگی محدود با استفاده از بمباران و تهاجم گسترده هوایی.
با توجه به این نکته، اکنون باراک اوباما بر سر یک دوراهی خطیر قرار دارد؛ تنگنایی بسیار تردیدآمیزتر از آنچه بیلکلینتون در مورد کوزوو با آن مواجه بود.
با وجود لفاظیهای پرقوت وزیر خارجه آمریکا، اگر باراک اوباما برای مقابله با ادعای کاربرد تسلیحات شیمیایی از سوی ارتش سوریه، گزینه «حمله نظامی محدود» را انتخاب کند، ضعیف به نظر خواهد رسید. اگر اوباما هم درصدد براندازی نظام سیاسی سوریه یا آنچه غربیها «تغییر رژیم» میخوانند باشد، کابوس حملاتی مانند آنچه در افغانستان و عراق علیه سربازان آمریکایی صورت میگیرد، خوابش را خواهد آشفت؛ چراکه تحقق این هدف مشروط به استفاده ازتوان نیروی زمینی و اشغال خاک سوریه است.
به بیان دیگر، ممکن است آمریکا شروعکننده این جنگ باشد؛ اما به اذعان بسیاری از کارشناسان پایانبخش آن نخواهد بود.
این مطلب بسیار مهم برای اوباما و سایر دموکراتهایی که با شعار پایان دادن به جنگافروزیهای بوش و جمهوریخواهان در افغانستان و عراق در انتخابات ریاستجمهوری 2008 برنده شدند، به منزله سقوط در مهلکهای است که خود منتقد آن بودهاند.
به هر حال، هرچند علمای علم سیاست درباره ضعفهای رویکرد تاریخی و افراط در تمثیل و تشبیههای تاریخی هشدار میدهند، اما توجه به تجربه تازهتر حمله بوش به عراق به بهانه یافتن تسلیحات شیمیایی در این کشور، در مقطع کنونی مفیدتر به نظر میرسد.
رضا دانشمندی
از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
در مجلس جان فکر دگر کار مدارید
یار دگر و کار دگر کفر و محالست
در مجلس دین مذهب کفار مدارید
در مجلس جان فکر چنانست که گفتار
پنهان چو نمیماند اضمار مدارید
گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید
در دل نظر فاحشه آثار مدارید
آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست
با غیرت او رو سوی اغیار مدارید
هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید
هر گمشده را سرور و سالار مدارید
یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد
خود را گرو نفس علف خوار مدارید
العزه لله جمیعا چو شنیدیت
خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید
چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه
خود را تبع گردش پرگار مدارید
در مشهد اعظم به تشهد بنشینید
هش را به سوی گنبد دوار مدارید
انکار بسوزد چو شهادت بفروزد
با شاهد حق نکرت انکار مدارید
یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار
هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید
آن نفس فریبنده که غرست و غرورست
هین عشق بر آن غره غرار مدارید
گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید
گلگونه او را بجز از خار مدارید
او یار وفا نبود و از یار ببرد
آن ده دله را محرم اسرار مدارید
او باده بریزد عوضش سرکه فروشد
آن حامضه را ساقی و خمار مدارید
ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم
ما را سقط و بارد و هشیار مدارید
گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک
آن ناف ورا نافه تاتار مدارید
چون روح برآمد به سر منبر تذکیر
خود را سپس پرده گفتار مدارید
God does not play dice with the universe.
آلبرت انیشتین:
خداوند با کائنات و جهان قمار نمیکند.
Albert Einstein (1879-1955) German-Swiss-U.S. scientist.
دیوان شمس
عقل بند ره روانست اي پسر
بند بشکن ره عيانست اي پسر
عقل بند و دل فريب و جان حجاب
راه از اين هر سه نهانست اي پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستي
اين يقين هم در گمانست اي پسر
مرد کو از خود نرفت او مرد نيست
عشق بي درد آفسانست اي پسر
سينه خود را هدف کن پيش دوست
هين که تيرش در کمانست اي پسر
سينه اي کز زخم تيرش خسته شد
در جبينش صد نشانست اي پسر
عشق کار نازکان نرم نيست
عشق کار پهلوانست اي پسر
هر کي او مر عاشقان را بنده شد
خسرو و صاحب قرانست اي پسر
عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر درفشانست اي پسر
ترجماني منش محتاج نيست
عشق خود را ترجمانست اي پسر
گر روي بر آسمان هفتمين
عشق نيکونردبانست اي پسر
هر کجا که کارواني مي رود
عشق قبله کاروانست اي پسر
اين جهان از عشق تا نفريبدت
کاين جهان از تو جهانست اي پسر
هين دهان بربند و خامش چون صدف
کاين زبانت خصم جانست اي پسر
شمس تبريز آمد و جان شادمان
چونک با شمسش قرانست اي پسر
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه میکنی که رهی از زحیر و رنج
اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر
ز اندیشهها برون دان بازار صنع را
آثار را نظاره کن ای سخره اثیر
آن کوی را نگر که پرد زو مصورات
وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر
گلگونهای کز اوست رخ دلبران چو گل
سرفتنهای کز اوست رخ عاشقان زریر
خوش از عدم همیپرد این صد هزار مرغ
از یک کمان همیجهد این صد هزار تیر
بیچون و بیچگونه برون از رسوم و فهم
بیدست میسریشد در غیب صد خمیر
بیآتشی تنور دل و معدهها فروخت
نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر
از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش
وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر
شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ
زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر
زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید
از مطبخ خدای نیاید صله حقیر
آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا
و آنک از شکاف کوه برون میکشد بعیر
وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی
وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر
اندر عدم نماید هر لحظه صورتی
تا این خیالیان بشتابند در مسیر
فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم
خود شرح این بگوید یک روز آن امیر
http://www.598.ir/fa/news/96238/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C
http://www.economist.com/blogs/gulliver/2013/05/turkish-airlines
NO RED lipstick, no red nail polish. These are the new rules for flight attendants on Turkey’s national carrier, Turkish Airlines (THY). The ban has provoked a furore among secular Turks, who fret that under the ruling, Islam-rooted Justice and Development (AK) party, Ataturk’s cherished Republic is hurtling towards religious rule. “This is perversion,” fumed Gursel Tekin, a member of parliament for the main opposition, pro-secular Republican People’s Party. Pouting and crimson-lipped ladies posted pictures of themselves on Twitter in protest.
In a brief statement on May 2nd, Europe’s fourth-biggest carrier said the ban was designed to keep crews "unpretentious" and "well-groomed". Pastel colours were preferred, the airline added, because they were in better keeping with the attendants’ uniforms, which were neither red nor deep pink. Turkey’s transport minister, Binali Yildirim, refused to be drawn. When asked about the ban, he declared, “red is a lovely colour. It is the colour of our flag.”
Turkish Airlines stirred similar controversy in February when it proposed new “chaste” uniforms for attendants. These included ankle-length caftans for women and silver-brocade coats for men. Secular Turks howled in indignation and, in the event, the designs were scrapped. Claims of creeping Islam did not, though, alter the carrier's decision to ban alcohol on most domestic flights and on flights to eight destinations in Africa and the Middle East. And last year management eased bans on the Islamic-style headscarf for ground service personnel (though not for cabin crew.)
There is a whiff of hypocrisy about the secularists’ laments. Bottle blondes with short skirts and crimson talons hardly represent Turkish women. Polls consistently suggest that more than half cover their heads in keeping with Islam. Yet until AK came to power a decade ago, the generals, who used to run the country, battled to keep the pious well out of sight. Veiled women were denied entry into schools and universities. They are still barred from practising law in court or running for parliament.
Turkish Airlines, whose service was once so shoddy and safety record so poor that its initials came to stand for “They Hate You”, has dramatically improved under AK rule. The carrier now flies to 219 destinations and was last year voted “Best Airline in Europe” by Skytrax, an airline quality-ranking programme, for a second time. The carrier carried 39m passengers last year, a figure that is expected to grow to 90m by the end of 2020. In April the company announced plans to buy 95 more planes from Boeing and 117 others from Airbus to accommodate this growth.
The more immediate challenge is a strike called by the Hava-Is union, which speaks for around 90% of Turkish airline employees. This followed a management rebuttal of its demands for salary hikes, a reduction in hours and the re-instatement of some 305 workers sacked last year. The union’s president, Atilla Aycin, said the strike would begin on May 15th. The ban on red lipstick, it would seem, is the least of the overworked and underpaid flight attendants’ concerns.
قیاس معالفارق یا مقایسه نادرست یا مغالطه تمثیل
از طریق اهمال در شرایط استدلال استقرایی
پدید میآید که موضوع آن سرایت حکم یک امر به امر دیگر باشد بدون آن که
شباهت کاملی میان آنها وجود داشته باشد.
در منطق به مقایسه، تمثیل گفته میشود.
در حقیقت، مغالطه تمثیل بالا بر اساس مقایسه و مانند کردن دولت به یک تیم فوتبال شکل گرفتهاست. در اینجا، معاون رییسجمهور نقش رییسجمهور را چون بازیکن خط حمله دانستهاست. در مثال بالا، از شباهتهای بین دولت و تیم فوتبال نتیجه گرفته شده که همانطور که مشاجره با بازیکن خط حمله و گلزن تیم در حین بازی باعث تضعیف تیم میشود، مشاجره و جر و بحث با رییسجمهور و نقد کارهای او تا زمانی که در مصدر امور قرار دارد، باعث تضعیف فعالبتها دولت میگردد.
علت مغالطه بودن استدلال فوق این است که اعضای دولت، برخلاف بازیکنان تیم فوتبال فرصت زیادی برای شنیدن تذکرات و انتقادات دارند؛ یعنی اگر چه ممکن است مشاجره با بازیکن خط حمله برای تیم فوتبال مضر باشد، اما نقد کارهای رییسجمهور میتواند نقش مفیدی در اتخاذ سیاست بهتر ایفا کند.
این تشابه درست نیست، زیرا دولت تسلطی بر نظام اقتصادی دارد که خانواده چنان تسلطی ندارد و مثلاً دولت میتواند نرخ سود قرضهایش را در یک سیاست پولی تغییر دهد، اسکناس چاپ کند و....
این تشابه نیز صحیح نیست؛ زیرا انسانها برخلاف خودروها، ابزاری نیستند که با از کار افتادن دورانداختنی باشد؛ همچنین ناتوانی جسمی را نمیتوان همیشه ازکارافتادگی تلقی کرد.
تشابه کاغذ یادداشت در جلسه امتحان به اسلحه در بانک درست نیست؛ زیرا ورود مسلحانه به بانک غیرطبیعیاست؛ وارد شدن به بانک با اسلحه، مطلقاً سرقت مسلحانه محسوب نمیشود.
مثال:
1 - همان طور که در بین میوه های فاسد یک درخت افت زده
نمی توان انتظار میوه سالم داشت در خانواده فاسد هم بعید است فردی صالح
ودرست کار رشد پیدا کند.
2- همان طور که کباب با چرخیدن پخته وکامل می شود انسان هم با سیر وسفر پخته وکامل می شود.
3- همه حیوانات رفتار مبتنی بر تنازع بقا دارند و قوی ضعیف را از بین می برد انسان نیز حیوان است پس رفتار انسان هم مبتنی بر تنازع بقا است.
Shifting the Burden of the proof :
نهادن بار اثبات بر روی دوش دیگری
این مورد را مغالطه اثبات عدم نیز مینامند. ريشه اين مغالطه اينست كه ميگويد كه ادعاها درست هستند، مگر اينكه شما نادرستي آنرا اثبات كنيد. در حاليكه در منطق، بار اثبات يك ادعا، بردوش مدعي و ادعا كننده است. اينكه در منطق اصل بر عدم وجود است هم از همين جا سرچشمه ميگيرد.يعني اگر كسي ادعا كند كه چيزي وجود دارد، بايد خود وي اين ادعا و آن وجود را اثبات كند و نه اينكه بگويد كه ادعايش درست است و ديگران بايد عدم وجود چيز ادعايي وي را اثبات كنند.
نمونه:
هرچه در مسیحیت میگویند درست است : اگر شما ميتوانيد، نادرستي اش را ثابت كنيد.
روزي از ملا نصرالدين پرسيدند كه مركز زمين كجاست. او ميخ طويله اي را در ميدان شهر فرو كرد و گفت : اينجا مركز زمين است! گفتند به چه دليل ؟ گفت : اگر باور نداريد خودتان وجب كنيد!
در قرون وسطا هركس كه توسط كشيش ها به جادوگري متهم ميشد، بايد خود وي بيگناهي اش را ثابت ميكرد، مثلاً شكجنه ها را تاب مياورد و يا آهن تفته را در دست ميگرفت و دم بر نمي آورد و يا نميسوخت! (داستان ژاندارك)
سياوش پسر كيكاووس متهم به گناه شد و براي ثابت كردن بيگناهي خود، از سوي داوران وادار شد كه از ميان آتش گذر كند. در ایران پس از اسلام نیز همواره این اندیشمندان و حکیمان بودند که میبایست خداباور بودن خود را نشان میدادند و نه اتهام زننده ها.
http://forum.p30world.com/showthread.php?t=416198
دارای پوستی نرم و مرطوب ، غالباً سرد، دارای منافذ ريز (تعرق كم) رگ های پنهان دارند، رنگ پوست سفيد، سفيدی چشم، سفيد بی حال، مردمک آبی و روشن دارای موهاي نرم و نازک و لخت با رنگ زرد ،بور و خرمايی روشن و سفيد و غالباً افراد بلغمي بی مو هستند.
علایم گوارشي: دهانی بی مزه ، مرطوب و پر آب دارند، اشتهای زياد و خوراک فراوان دارند، توان هضم غذا در آنان كم است، معده نفاخی دارند، گاهی يبوست دارند و گرايش به شيرينی و شوری دارند به ميزان زياد.مشخصات افراد سوداوی
بازتابهای روانی و رفتاری افراد سوداوی:
http://www.islahweb.org/content/2011/10/4450
خلط بین انگیزه و انگیخته چیست؟
در ادبیات منطقیِ فارسی این مغالطه را «خلط انگیزه و انگیخته» نامیدهاند، که ترجمهای نادرست و ابهامآفرین از نام لاتین این مغالطه است. خلط انگیزه و انگیخته در واقع مصداق خاصی از دو مغالطهی دیگر است که هر دو عامتر از خلط انگیزه و انگیختهاند.[8] مغالطهی اول عبارتست از «Argumentum ad hominem» ـ «تلاش برای ربط دادن صدق یک مدعا به ویژگیها یا باورهای منفی/مذموم/نامطلوبِ مدعی»،[9] یا، به طور خلاصه، حمله به «شخصیت مدعی در مقام ابطال ادعای او» ـ و دومی عبارتست از «Genetic fallacy» ـ رد یا قبول چیزی بر اساس مبنا یا سرچشمهی آن یا تعیین ارزش چیزی بر اساس وضعیت پیشین/مواد سازندهی آن و نه وضعیت کنونیاش.[10]
بهترین مثالی که برای مغالطهی اول میتوان ذکر کرد استدلال «دشمنپرستان» است؛ دشمنپرست کسی است که برای ابطال یک مدعا یا نقد یک رفتار آن را به دشمن نسبت میدهد. پیشفرض نادرست/ناموجه دشمنپرستان این است که هر سخنی که دشمن بگوید باطل است و هر کاری که دشمن بپسندد بد و نادرست است.
بهترین مثالی که برای مغالطهی دوم میتوان ذکر کرد عبارتست از استدلال شیطان در مقام توجیه سرپیچی خود از فرمان خداوند به گزارش اناجیل و قرآن. این استدلال را به شکل زیر میتوان صورتبندی کرد:
(1) آدم از خاک آفریده شده و من از آتش،
(2) منزلت اخلاقی/ارزشی آتش بالاتر از خاک است،
(3) بنابراین، منزلت اخلاقی/ارزشیمن بالاتر از آدم است،
(4) بنابراین، او باید بر من سجده کند، نه من بر او.
http://en.wikipedia.org/wiki/Genetic_fallacy
The genetic fallacy, also known as fallacy of origins, fallacy of virtue,[1] is a fallacy of irrelevance where a conclusion is suggested based solely on something or someone's origin rather than its current meaning or context. This overlooks any difference to be found in the present situation, typically transferring the positive or negative esteem from the earlier context.
The fallacy therefore fails to assess the claim on its merit. The first criterion of a good argument is that the premises must have bearing on the truth or falsity of the claim in question.[2] Genetic accounts of an issue may be true, and they may help illuminate the reasons why the issue has assumed its present form, but they are irrelevant to its merits.http://en.wikipedia.org/wiki/Ad_hominem
An ad hominem (Latin for "to the man" or "to the person"[1]), short for argumentum ad hominem, is an argument made personally against an opponent instead of against their argument.[2] Ad hominem reasoning is normally described as an informal fallacy,[3][4][5] more precisely an irrelevance.
Abusive ad hominem usually involves attacking the traits of an opponent as a means to invalidate their arguments. Equating someone's character with the soundness of their argument is a logical fallacy. Mere verbal abuse in the absence of an argument, however, is not ad hominem nor any kind of logical fallacy.[7]
Ad hominem abuse is not to be confused with slander or libel, which employ falsehoods and are not necessarily leveled to undermine otherwise sound stands with character attacks.
http://www.merriam-webster.com/dictionary/alter%20idem
Responsibility
Elbert Hubbard
آلبرت هوبارد (متفکر آمریکایی):
مسؤولیت،
http://www.ghatreh.com/news/nn13085702/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1 نامه 43 کارشناس اقتصادی به رئیس جمهور |
به
گزارش اکو ویژن - روز گذشته پیش از صحبت زنده رئیس جمهوری با مردم از
طریق تلویزیون ج.ا.ایران، 43 اقتصاددانان نامه ای را با محور "تحلیل شرایط
اقتصادی کشور" خطاب به ایسشان منتشر ساختند ، هر چند که در طول مصاحبه
تلویزیونی رئیس جمهور به بسیاری مسایل پاسخ گفت با این حال طرح دیدگاه های
منتقد در نهایت می تواند به تقویت عقل جمعی و کارایی هر چه بیشتر نظام
اقتصادی کشور منجر گردد . پشتر متن کامل سخنان ریاست جمهوری بر روی خروجی
شبکه قرار گرفت است و حال متن کامل نامه اقتصاد دان ها منتشر می شود. متن کامل این نامه به شرح زیر است: در هشت سال اخیر (1384-1391) اقتصاد ایران دوره جهش کم سابقهای در درآمدهای نفتی را تجربه کرد. انتظار میرفت دولت با بهرهگیری از این فرصت و مدیریت بهینه منابع عظیم ارزی و ریالی که در اختیار داشت، بتواند اقتصاد کشور را از فروبستگی ناشی از رکودِ- تورمی درآورد و به مسیر رشد اقتصادی بالاتر، نرخهای تورم و بیکاری پایین تر و بهبود عدالت اجتماعی هدایت کند. متاسفانه آرمانگراییهای ناپخته و تسلط نگاه غیرعلمی و کوتاه مدت بر مدیران ارشد دولتی به تدابیر نادرستی انجامید که این فرصت را از کف اقتصاد ایران ربود و اقتصاد کشور را مدتها پیش از تشدید تحریمها به دام رکود- تورمی تازهای درافکند. این خیز تازه رکودِ تورمی که روز بهروز قامت برمیافرازد نه تنها امید به تحقق وعده عدالت اجتماعی دولت را کمترکرده است، بلکه فرایندهای گسترش شکاف طبقاتی را نیز تشدید کرده و بلای تورم دیگری را بر گروه های درآمدی پائین و اقتصاد ایران تحمیل کردهاست. امروز وخامت اوضاع اقتصادی و اجتماعی کشور بر همگان آشکار شدهاست و تشدید تحریمهای نفتی و بانکی نیز مزید بر علت شده و آن ها را وارد بحران کرده است. بیم آن میرود که استمرار این بحران در دراز مدت به تشدید تعارضات اجتماعی و سیاسی منجر شود و کیان کشور را به مخاطره اندازد. از همین روی، ما، جمعی از استادان اقتصاد کشور، که در گذشته با انتشار گزارش های متعدد پیامدهای سیاستهای غیر علمی و زیانبار دولت را به مردم و مسئولان کشور گوشزد کرده بودیم، بر آن شدیم تا بار دیگر دیدگاه خود را درباره شرایط کنونی اقتصاد ایران مطرح کرده و ضمن زنهار به مسئولان کشور، همه اندیشمندان کشور را به مشارکت فکری در چارهجویی برای برون رفت از این وضعیت دشوار، دعوت کنیم. به گمان ما در شرایط کنونی، تداوم سیاستهای گذشته به هیچوجه در جهت منافع نظام و ملت بزرگ ایران نیست. از اینرو مسئولان را مصرانه به بازنگری اساسی در رویکردهای گذشته و کنونی دعوت میکنیم. در سالهای پیشِ رو، بیش از هر زمان دیگر، عزت ملت ایران به تصمیمات مسئولان بلند پایه نظام و شیوه سیاست گذاری آنان بستگی خواهد داشت. 1- تصویری از واقعیات اقتصادی و اجتماعی موجود کشور در سند چشم انداز 20 ساله و برنامه چهارم توسعه کشور (1384- 1388) رشد تولید ناخالص داخلی به میزان هشت درصد در سال پیش بینی شده بود. در عمل، با وجود عدم یک نواختی آمارها وتناقضات موجود در آن ها، نرخ رشد اقتصادی بسیار کمتر از آن شد به گونهای که در سالهای 1387 و 1388 به ترتیب به 0.8 و 3 درصد رسید. هر چند در سال 1389 به علت جهشهای بیسابقه در درآمدهای نفتی کشور رشد اقتصادی بهبود یافت و به 5.8 درصد در سال رسید، اما این وضع دوام نیاورد و عملکرد اقتصاد کشور در سالهای 1390 و 1391 رو به وخامت گذاشت. در برنامه چهارم پیش بینی شده بود نرخ متوسط تورم 9.9 درصد در سال شود. اما، بر اساس آمار رسمی، تورم در دوران برنامه چهارم بهطور متوسط به 16.1 درصد رسید. این نرخ در دو سال بعد یعنی سالهای 1389 و 1390 به ترتیب 12.4 درصد و 20.6 درصد شد. آخرین گزارش بانک مرکزی حاکی از آن است که نرخ تورم در یکساله منتهی به پایان دی ماه سال ۱۳۹۱ به 28.7 درصد رسیده است. انتظار میرود در ماههای باقیمانده سال جاری و سال آینده، با توجه به بحران ارزی موجود، ادامه تحریمهای اقتصادی و تشتت در نظام تصمیم گیری کشور، نرخ تورم سیر صعودی بپیماید. برآورد بانک مرکزی برای سال1391، 32درصد است. گزارش صندوق بینالمللی پول نشان میدهد که در سال 2009 یعنی قبل از اوجگیری اخیر تورم، ایران در بین 219 کشور جهان درشمار 6 کشور دارای بالاترین نرخ تورم قرار داشته است. اخیرا اقتصاد کشور از این نظر به رتبه چهارم ارتقا یافته است (مقامهای اول تا سوم به ترتیب دراختیار بلاروس، اتیوپی و ونزوئلاست). هر چند آمارهای رسمی در مورد نرخ بیکاری چندان قابل اتکا نیست، با این وصف گزارش مرکز آمار ایران حاکی از آن است که میانگین نرخ بیکاری در سال 1389 معادل 13.5 درصد و در میان جوانان 15تا 29 سال 25.5 درصد بوده است. گزارش صندوق بینالمللی پول در سال 2009 حاکی از آن است که ایران در میان17کشوری که درتدوین سندچشم انداز مورد توجه و مقایسه بوده اند، بالاترین نرخ بیکاری را داشته است. اطلاعات ارایه شده توسط وزارت کار بیانگر آن است که در سال 1391 حدود 1750 واحد صنعتی دچار اختلال در تولید شده اند و ناگزیر خواهند شد نیروی کار خود را تعدیل کنند. دست اندرکاران کسب و کار در اتاق بازرگانی ایران نیز با توجه به تنگنای ارزی و اعتباری و اختلال در تجارت خارجی کشور، کاهش نرخ بهره برداری از ظرفیت های صنعتی کشور و توقف سرمایه گذاریها در این بخش را انتظار دارند. بدین ترتیب چنین به نظر میرسد که ظرف یکسال آتی تعدادی از شاغلان موجود بخش صنعت به خیل بیکاران به پیوندند و با توجه به تیره و تار بودن چشم انداز سرمایه گذاری در همه بخش های اقتصادی به نظر نمیرسد فرصتهای شغلی جدیدی در مقیاس در خور توجه در اقتصاد کشور پدیدار شود. با تشدید بحران بیکاری و تورم در اقتصاد، شاهد زوال اخلاق اجتماعی در کشور بودهایم. افزایش نرخ طلاق، فحشا، دزدی، اعتیاد، جرم و جنایت پیامد طبیعی گسترش فقر و نابرابری توزیع درآمد در جامعه است. نرخ طلاق در کشور از 3 درصد در سال 1383 به 13 درصد در سال 1388رسیدهاست و میزان طلاق در ایران 8 برابر متوسط نرخ جهانی است(ثبت احوال). همچنین تعداد معتادان کشور 2 میلیون نفر گزارش شدهاست و مهمتر آن که گرایش خطرناکی در جهت استفاده روز افزون از مواد مخدر صنعتی جدید در میان جوانان پدیدار شده است(گزارش آسیب شناسی اجتماعی). امروزه حدود 10 میلیون نفر در زیر خط فقر به سر میبرند و از تامین مواد غذایی، مسکن و خدمات بهداشتی و درمانی و آموزشی مناسب محرومند(مرکز آمار ایران). در این وضعیت اعتماد متقابل در مناسبات اجتماعی تنزل مییابد و سرمایه اجتماعی رو به زوال میگذارد. عدم پایبندی دولتمردان به قوانین کشور و ناکارآمدی دستگاههای مسئول در مقابله با مفاسد اجتماعی، خود عامل دیگری است که به هرج و مرج در جامعه دامن میزند و به تخریب هرچه بیشتر سرمایه اجتماعی میانجامد. متاسفانه نه تنها دولت برای مقابله با ناهنجاریهای اجتماعی و زوال ارزش های اخلاقی و دینی در جامعه برنامه مشخصی ندارد و به دلیل بیاعتمادی به نهادهای مردمی نمیتواند از ظرفیت های این نهادها برای مقابله با مفاسداجتماعی سود ببرد، بلکه در سالهای اخیر رفتارِ گروهی از دولتمردان نیز به عاملی برای تخریب اعتماد عمومی و هنجارهای اخلاقی تبدیل شدهاست. شواهد موجود گویای آن است که در دوره برنامه چهارم و سالهای بعد از آن تعداد فارغ التحصیلان دانشگاهی که به قصد کار و اقامت از کشور خارج شدهاند، ابعاد نگران کنندهای پیدا کردهاست. پدیده خطرناک جدید آن است که پس از تشدید تحریمها علیه ایران، تعداد کار آفرینانی که کشور را به قصد کار در دبی، ترکیه، مالزی و کشورهای دیگر ترک میکنند و سرمایهها و شرکتهای خود را به این کشورها منتقل میسازند، افزایش یافتهاست. این واقعیت که جوانان و کارآفرینان ایرانی که در خارج از کشور رحل اقامت میگزینند، عموما در امر تحصیل و کار موفق بودهاند، گویای آن است که محیط کشور برای نشو و نمای استعدادهای درخشان جوانان مناسب نیست و به همین دلیل جوانان و کار آفرینانی که با صرف مخارج درخور توجه در داخل آموزش دیده و تجربه کسب کردهاند، در زمان ثمر دهی اقتصادی به کشورهای دیگر میروند و کشور را از سرمایه انسانی ذی قیمت خود محروم می کنند. دولتهای نهم و دهم به رغم در اختیار داشتن درآمدهای سرشار نفت و گاز و میعانات نفتی (که در دوره1384- 1389 به بیش از 630 میلیارد دلار بالغ می شد) نه تنها دستاورد قابل قبولی در حوزه رشد اقتصادی و توزیع ثمرات آن میان آحاد جامعه نداشته اند، بلکه بدهی سنگین حدود 200 هزار میلیارد تومانی به نظام بانکی و بخش خصوصی را نیز از خود بر جای گذاشتهاند(گزارش وزارت نفت و مرکز پژوهشهای مجلس). دولت بعدی نه تنها باید با تنگنای ارزی حاصل از تحریمها و کاهش درآمد مالیاتی ناشی از رکود اقتصادی دست و پنجه نرم کند، بلکه باید بار باز پرداخت بدهیهای سنگین دولت فعلی را نیز بر دوش کشد. از این رو باید هر چه سریعتر در پی چاره جویی برآییم. اما قبل از آن لازم است علل بروز این وضعیت بحرانی مورد تحلیل و ارزیابی قرار گیرد. 2- تحلیل علل بروز مشکلات کنونی شاخصهای اقتصادی- اجتماعی که مرور شد بیانگر مدیریت ضعیف دولت است. قبل از پرداختن به علل اصلی سوء مدیریت در بخش عمومی، ابتدا لازم است اجمالا به ترتیبات نهادی که به این وضعیت انجامیده است اشاره کنیم. سپس به ماهیت سیاستهای اقتصادی دولت خواهیم پرداخت. 2-1- تغییر آرایش درونی قوای حاکمیت و مناسبات دولت- ملت این مطلب در نظریه اقتصادی بخوبی شناخته شده است که وجود عزم سیاسی برای توسعه اقتصادی ضرورت دارد. اما لازمه تحقق این عزم سیاسی آن است که اولا دولتمردان اقتضائات توسعه را شناخته و پذیرفته باشند و دارای نگاه و تحلیلی علمی نسبت به مسائل کشور باشند، ثانیا نظام اداری شفاف، کارآمد و نسبتا سالمی در کشور حاکم باشد تا بتواند سیاستهای مناسب را طراحی و به مورد اجرا گذارد. تحلیل دقیقتر الزامات توسعه اقتصادی بیانگر آن است که ماهیت دولت، به معنای مجموعه قوای حاکمیت، برکیفیت بوروکراسی و سیاستهای آن تاثیر میگذارد و کیفیت بوروکراسی، کیفیت نهادهای نظام اقتصادی را متاثر میسازد. در مجالس هفتم، هشتم و نهم عملا نمایندگان به دلیل نبود عزم سیاسی و کمبود توان کارشناسی، نتوانستند به نحو مطلوب بر کار دولت نظارت کنند و سیاستهای آن را به چالش کشند. هر چند با گذشت زمان گروه بندیهای جدید سیاسی در مجلس ظاهر شدند که برخی از آنها به نقد سیاستهای اقتصادی دولت پرداختند، اما آنان نیز از اثرگذاری بر سیر کیفیت تصمیمات و سیاستهای حاکم ناتوان بودند. در این دوره ضعف رسانهها، احزاب سیاسی و تشکلهای صنفی که میتوانستند بر رفتار دولت نظارت داشته باشند و کجرویهای آن را به موقع آشکار سازند نیز موجب شد که کشور از ساز وکارهای کم هزینه اصلاح امور عمومی و فرایندهای کنترل کننده انحرافات نهادها، بیبهره بماند. 2-2- تضعیف بوروکراسی و عدول از اصول حکمرانی خوب در این میان اراده دولت بر آن قرار گرفت که با توجه به تضعیف توان نظارت قوه مقننه و نهادهای جامعه مدنی، قواعد حداقلی حکمرانی خوب را که در قوانین، نهادها و سازمانهای کشور در طول زمان و با صرف هزینه بسیار شکل گرفته بود، زیر پا بگذارد. بدین معنی که: یکم - هرجا که نشانهای از شفافیت و پاسخگویی وجود داشت از میان بر داشته شد. در حوزه اقتصاد این سیاست به صورت محرمانه اعلام کردن برخی از اطلاعات و خودداری از انتشار برخی دیگر متجلی شد. همچنین انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی و تغییر روالهای تنظیم بودجه دولت نیز در همین راستا صورت گرفت. دوم - دولت با اجتهادهای خود، بسیاری از قوانین مصوب مجلس را به مورد اجرا نگذارد. از آن جمله است کنارگذاشتن قانون برنامه چهارم و تخلفات بسیار در اجرای قوانین بودجه سنواتی و قانون هدفمند سازی یارانهها. سوم - گزینش وزرا و مدیران دولتی بدون توجه به صلاحیتهای حرفه ای آنان و تغییرات مکرر در اعضای کابینه موجب بیثباتی درسیاستها و برنامههای وزارتخانهها گردید و از مسئولیت و پاسخگویی مقامات اجرایی در مقابل مردم و مجلس کاسته شد. چهارم - در حوزه سیاستهای اقتصادی عدم پیروی از قوانین علم اقتصاد و توصیههای کارشناسان و متخصصان فن، از وجوه ممیزه این دولت بود. دولت با نادیده گرفتن اصول مسلم اقتصادی در بازار کالاها، کار، پول و ارز دخالتهای گسترده و غیر کارشناسی کرد و نظام اقتصادی را از مسیر حرکت خود خارج نمود. پنجم - در این دوره بازیگران ذی نفوذ جدیدی به قصد توزیع و باز توزیع امتیازات و رانتهای اقتصادی وارد صحنه شدند. در این وضعیت نهادهای شبه دولتی قراردادهای بزرگ دولتی را به خود اختصاص دادند. همین نهادها سهم بزرگی از شرکتهای دولتی را در جریان خصوصی سازی تصاحب کردند. برخی از وارد کنندگان از موقعیت شبه انحصاری در واردات برخی از کالاهای اساسی برخوردار شدند. ت عداد قلیلی از صاحبان سرمایه، تسهیلات بانکی کلانی دریافت و از باز پرداخت به موقع آن طفره رفتند. در این وضعیت دولت به جای اقدامات مناسب فقط به طرح شعار مبارزه با مفاسد اقتصادی بسنده کرد. این در حالی است که به گزارش سازمان شفافیت بینالمللی، رتبه ایران درزمینه فساد مالی از 88 در سال 1384 به 133 در سال 1391 تنزل یافتهاست. گسترش فساد مالی در دستگاه های دولتی و نظام بانکی به جایی رسید که اعتراض دیوان محاسبات، سازمان بازرسی کشور و قوه قضاییه را برانگیخت و اخیرا نیز در مجلس شورای اسلامی ایجاد سازمان مستقلی برای مبارزه با مفاسد اقتصادی زیر نظر قوه قضاییه پیشنهاد شدهاست. بدیهی است درغیاب نظارت همه جانبه و کارآمد مجلس ونهادهای مردمی، امکان تصحیح خطاهای دولت و جلوگیری از سو استفاده دولتمردان از قدرت سیاسی خود، کم و کمتر می شود. 2-3- محیط باز دارنده کسب و کار یکی از موانع بزرگ رونق فعالیتهای خصوصی در ایران نامساعد بودن محیط کسب و کار است. رتبه ایران از این نظر چه در سطح منطقه ای و چه در سطح جهانی همواره پایین بوده است. به رغم اهمیت محیط کسب و کار برای رونق فعالیتهای بخش خصوصی دولت های نهم و دهم به این مساله بی توجه بوده اند. به همین دلیل رتبه کشور از نظر محیط کسب و کار در سال 1391 به 145 کاهش یافت. گفتنی است که در چند سال گذشته کشور کوچک گرجستان توانسته است در سایه اقدامات اصلاحی خود رتبه خود را به مقام نهم در سطح جهانی ارتقا دهد. مجلس شورای اسلامی بالاخره با تاخیر به این موضوع توجه کرد و به رغم مخالفت دولت در سال 1390 قانون بهبود مستمر محیط کسب و کار را به تصویب رساند. در قانون برنامه پنجم توسعه نیز موادی به این موضوع اختصاص یافت، اما عملا گام موثری در این جهت برداشته نشد. بدین ترتیب بنگاههای خصوصی و دولتی ایران به علت باز دارندگی محیط کسب و کار، متحمل هزینه ها و ریسکهای بالاتری نسبت به رقبای خارجی خود می شوند. بی گمان یکی از دلایل پایین بودن توان رقابتی شرکت های ایرانی در بازار جهانی همین نامساعد بودن محیط کسب و کار است. دولت نه تنها در این زمینه اصلاحات لازم را به عمل نیاورده است، بلکه با تصمیمات نسنجیده خود بخش خصوصی را تضعیف کرده است. از آن جمله است: ×تبعیض علیه شرکتهای خصوصی در سفارش کالاها و خدمات و واگذاری قرار دادهای مشاوره و پیمانکاری ها عمده خود به شرکتهای شبه دولتی. ×تاخیر و تعلل در پرداخت مطالبات بخش خصوصی از دولت. ×اتلاف منابع بانکی در تسهیلات طرح های زوده بازده، مسکن مهر و محروم کردن بخش خصوصی از تسهیلات بانکی. ×اتخاذ سیاست تجاری درهای باز همزمان با کاهش «نرخ حقیقی ارز» در دوره 1384-1390 و زایل کردن توان رقابتی بخش خصوصی. به دلیل این لطمات بزرگ و تحمیل هزینه های فساد اداری و بوروکراسی، بخش خصوصی ایران امروز در مواجهه با تحریمهای اقتصادی از بنیه مالی لازم برخوردار نیست و بسیار آسیب پذیر شده است. پرسش اساسی این است که اگر در عرصه سیاست خارجی سیاست نظام برخورد مقتدرانه با نظام جهانی بودهاست، برابر تحریمهای غرب بیش از هر زمان دیگری آسیب پذیر تر کرده است؟! 2-4- بهرهگیری نادرست از عایدات نفتی و بیماری هلندی دولت های نهم و دهم بدون توجه به تجربه رونق نفتی سال های1352-1356، با این تصور که تزریق هر چه سریعتر و بیشتر عایدات نفتی به اقتصاد کشور داروی معجزه آسایی است که می تواند دردهای بیکاری و فقر را شفا بخشد، کمر همت بر این کار بستند. این در حالی بود که در سال 1385و سالهای بعد از آن جمعی از اقتصاددانان با توجه به تجارب ملی و بینالمللی طی گزارشهایی، نسبت به عواقب ناگوار این کار هشدار داده بودند. دولت به منظور برداشتن موانع اداری موجود در کار خویش سازمان مدیریت و برنامهریزی را منحل و آن را به واحدی کم اثر در نهاد ریاست جمهوری بدل کرد. در برنامه چهارم پیش بینی شده بود دولت سالیانه 15.5 میلیارد دلار از درآمدهای نفتی را در بودجه خود منظور کند. این در حالی است که مصرف سالانه بودجه از محل درآمدهای نفتی به 85 میلیارد دلار رسید. شگفت آن که به رغم افزایش بیسابقه درآمدهای نفتی در بودجه، نسبت بودجه عمرانی به جاری از 30 درصد در سال 1382 به کمتر از 14.5 درصد در سال 1390 رسید و در سال 1391 از رقم اخیر نیز کمتر شد(قوانین بودجه و گزارش وزارت نفت). اگر به قانون برنامه چهارم عمل میشد، باید موجودی حساب ذخیره ارزی که با دو هدف ثبات بخشی به بودجه دولت در مواقع کاهش درآمدهای نفتی و پس انداز بین نسلی ایجاد شده بود، به 450 میلیارد دلار بالغ میشد. اما به دلیل تخصیص ارز بیشتر به بودجه از سال 1379 تا 1389 تنها حدود 160 میلیارد دلار به این حساب واریز شد و در تعقیب سیاستهای دولت همین منابع نیز توسط دولت به مصرف رسید. در واقع گزارش تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی گویای آن است که 93 میلیارد دلار از وجوه این حساب در ردیفهای بودجه منظور گردید و 58 میلیارد دلار دیگر آن خارج از سقف ماده واحده بودجه به بخش دولتی اختصاص یافت. درپی اعمال این سیاستها، حجم منابع بودجه عمومی از 504 هزار میلیارد ریال در سال 1383 با حدود ۱۹۰ درصد افزایش به 1459 هزار میلیارد ریال در سال 1390 رسید و این افزایش متناسب با افزایش تولید ناخالص داخلی کشور نبودهاست. اثرات سیاست انبساط مالی دولت و مازاد موازنه بازرگانی، خود را در ترازنامه بانک مرکزی به صورت افزایش منابع پایه پولی نشان داد و از طریق ضریب افزایش نقدینگی، میزان نقدینگی در اقتصاد کشور به شدت افزایش یافت. به رغم اصرار غیر علمی مسئولان دولت بر نبود رابطه میان تورم و نقدینگی، تاثیر این سیاستها بر تورم داخلی انکار ناپذیر بود. این سیاست نه تنها تاثیر منفی در تشدید وابستگی بودجه دولت به نفت و تشدید گرایشات تورمی در اقتصاد داشت، بلکه با توسل دولت به حفظ ارزش پول ملی به رغم تورم دو رقمی در داخل کشور، موجب کاهش نرخ حقیقی ارز و از دست رفتن توان رقابتی تولیدکنندگان داخلی در مقابل واردات و در بازارهای صادراتی شد. بدین ترتیب بود که رونق اولیه ناشی از تزریق عایدات ارزی به اقتصاد جای خود را به صنعت زدایی و رکود-تورمی داد و ازاین طریق فرصتهای بالقوه شغلی درکشور به نفع تولیدکنندگان خارجی از دست رفت. 2-5- سیاست مالی انبساطی و تخصیص نامناسب منابع بخش عمومی گذشته از پیامدهای ناگوار سیاست تزریق عایدات نفتی به اقتصاد کشور که قبلا مطرح شد، شیوه عمل دولت در تخصیص منابع مالی در بودجه عمومی نیز در اتلاف منابع و کاهش نرخ رشد اقتصادی موثر بود. دولت در اجرای سیاستهای ساده اندیشانه غیرعلمی و به ظاهر عدالت طلبانه در این دوره دست به اقداماتی زد که به مرور ایام آثار زیانبار آنها هویدا شد و حتی حامیان اولیه دولت بعدها زبان به اعتراض گشودند و تدابیر آن را مورد نقد قرار دادند: ×طرح بنگاههای زود بازده اقتصادی وتخصیص 430 هزار میلیارد ریال اعتبار برای اینکار، نه تنها ثمره نمایانی در جهت رشد اقتصادی و ایجاد اشتغال مولد نداشت، بلکه بودجه دولت و منابع سیستم بانکی را در معرض مخاطرات مالی قرار داد. ×تخصیص بودجه طرحهای عمرانی درسفرهای استانی به طرحها و پروژه های خلق الساعهای که فاقدتوجیه فنی واقتصادی بودند، از دیگر نمونههای اسراف و تبذیر منابع بخش عمومی بود. ×طرح مسکن مهر که منجر به احداث مسکن در مکانهای فاقد تاسیسات وخدمات زیر بنایی شد، هم منابع مالی دولت و هم منابع مالی بانک مسکن را در مقیاس گسترده به خود اختصاص داد. اما نتیجه ملموسی در جهت کنترل قیمت مسکن در مناطق شهری نداشت. به نظر میرسد دولتهای بعدی برای سالیان متمادی باید دست بگریبان حل معضلات حقوقی و مالی این طرح در سراسر کشور باشند. ×واگذاری خدمات مشاوره و پیمانکاری طرحهای عمرانی به نهادهای بخش عمومی بدون شفافیت و بدون رعایت تشریفات مناقصه معاملات دولتی و نیز بدون توجه به توان فنی و اجرایی این نهادها، هم منجر به زیان مشاوران و پیمانکاران بخش خصوصی شد و هم موجب افزایش هزینههای اجرای طرحها و وقفه در اجرای آن ها گردید. ×عدم ایفای تعهدات مالی دولت درقبال مشاوران وپیمانکاران بخشخصوصی، موجب ورشکستگی و زیان مالی بسیاری از آنان شد و توان فنی- اجرایی کشور را بشدت تحلیل برد. 2-6- سیاست نا مناسب پولی و اعتباری تلقی نادرست دولت از نقش بانک مرکزی و مجموعه نظام بانکی، موجب مخالفت سر سختانه آن با استقلال بانک مرکزی شد. دولتمردان در این دوره تصور میکردند که اوامر و نواهی آنان باید بی چون و چرا توسط شورای پول و اعتبار و بانک مرکزی اجرا شود. ابتدا دولت نهم در صدد انحلال شورای پول و اعتبار برآمد ولی به دلیل مخالفت مجلس موفق به این کار نشد. اما ترکیب اعضای این شورا که نمایندگان دولت در آن دست بالا را دارند و عدم استقلال نهادی بانک مرکزی از دولت، راه را برای پیشبرد مقاصد دولت هموار کردهاست. دولت نهم در ابتدا سیاست کاهش نرخ سود اسمی را بدون توجه به تبعات آن در بازار مالی و تورم، در پیش گرفت تا از این طریق موجبات افزایش تولید را فراهم آورد ولی در مرحله بعد با اتخاذ سیاستی متفاوت، اقدام به افزایش سودهای اسمی کرد که این نمادی از ناسازگاری و عدم توجه در تنظیم سیاست های پولی دولت بوده است. کاهش سود تسهیلات بانکی به رغم تورم دو رقمی دراقتصاد کشور رانتهای بزرگی را عاید دریافت کنندگان این تسهیلات کرد و انگیزه نگهداری پس اندازها به صورت سپردههای بانکی را کاهش داد و به رونق بازار سایر داراییها از جمله مسکن، سهام، طلا و اخیرا ارز، کمک کرد. گسترش فساد بانکی در این دوره نیز مسالهای تصادفی نبود و به علت وجود انگیزه برای جذب رانتهای ناشی از تسهیلات ارزان بانکی اتفاق افتاد. دولت همچنین میخواست بخشی از سیاستهای ظاهراً عدالت خواهانه خود را با هزینه بانکهای کشور برآورده سازد. برای این منظور هم اقدام به تاسیس بانک قرض الحسنه مهر کرد و همه بانکها را وادار کرد که منابع تجهیز شده از طریق سپردههای مردم را به پرداخت تسهیلات قرض الحسنه اختصاص دهند. قطعا با این عمل هزینه تجهیز منابع مالی برای سایر تسهیلات سیستم بانکی افزایش یافت و بانکها متضرر شدند و منابع کمتری به بخشهای تولیدی کشور اختصاص یافت. دولت در اواخر برنامه چهارم زمانی که به دلیل اسراف و تبذیرهای گذشته، خود را در تنگنای مالی میدید، بانکها را وادارکرد تا به تسهیلات تکلیفی مندرج در تبصرههای بودجه سنواتی تن دهند و چون منابع بانکی به تنهایی تکافوی درخواستهای روز افزون آن را نمیکرد، بانک مرکزی را وادار کرد تا به بانکها وام دهد. از این طریق بر حجم پول پر قدرت افزوده شد و بدنبال آن گرایشهای تورمی در اقتصاد تشدید گردید. سیاستهای اعتباری دولت در غیاب یک سیاست صنعتی مناسب که مانع رقابت افراطی و شکلگیری واحدهای تولیدی کوچک مقیاس و فاقد توان رقابتی شود، درعمل به اتلاف منابع مالی در پروژههای کمبازده و بیثمر انجامید. این سیاستها منجر به افزایش معوقات بانکی شد و سلامت نظام بانکی را شدیدا با مخاطره مواجه کرد. اگر در دوره 1384-1389 حجم نقدینگی به این میزان بیسابقه افزایش نمییافت و سیاستهای اعتباری دولت نظام بانکی را دچار مضیقه مالی نمیکرد، امروزه با تشدید تحریمهای اقتصادی، شاهد اوج گیری تورم و بحران ارزش پول ملی نمیبودیم و نظام بانکی در وضعیت بهتری برای کمک به بخشهای تولیدی کشور قرار میداشت. 2-7- دولت و عدالت اجتماعی دولت نهم با شعار مهرورزی و بسط عدالت اجتماعی بر سرکار آمد و در راستای سیاستهای غیرعلمی خود در این زمینه وعده داد که درآمدهای نفتی را بر سر سفرههای مردم بیاورد. سیاستهای دولت در این زمینه عبارت بود از: ×توزیع سهام عدالت میان خانوارهای کم درآمد. ×ایجاد فرصتهای اشتغال میلیونی از طریق تامین مالی و حمایت از طرحهای زود بازده اقتصادی. ×تامین مسکن برای اقشار کم درآمد شهری از طریق اجرای برنامه مسکن مهر. ×اعطای تسهیلات قرض الحسنه به افراد نیازمند و واجد شرایط. ×توزیع یارانه نقدی از طریق اجرای نادرست هدفمند سازی یارانهها. ×و اخیرا مصوبه هیئت دولت در زمینه استخدام حدود پانصد هزار نفر در مشاغل دولتی. متاسفانه به رغم اجرای طرحهای پر هزینه فوق، جامعه ما هنوز از تحقق عدالت اجتماعی فرسنگها فاصله دارد. تجارب دولتهای نهم و دهم نشان داد که در غیاب رشد پایدار اقتصادی که موجب ایجاد فرصتهای شغلی و درآمدی جدید برای بیکاران می شود و در حضور نرخهای تورم دو رقمی که به نابرابرتر شدن توزیع درآمدها به زیان قشرهای آسیب پذیر میانجامد، نمیتوان از طریق توزیع یارانه ها، وضع گروههای آسیب پذیر را در دراز مدت بهبود بخشید و آنان را از آلام و مصائب فقر مزمن رهانید. دولت با کدام سیاست باز توزیعی خواهد توانست اثرات رکود- تورمی را که در پیتحریمهای اقتصادی ممکن است چندین سال به درازا بکشد جبران کند؟ آیا اجرای مرحله دوم هدفمند سازی یارانهها و توزیع یارانه نقدی خواهد توانست اثر بیکار شدن تعداد زیادی از شاغلان کنونی را خنثیکند وکاهش حقیقی درآمد ثابت بازنشستگان و مزد و حقوق بگیران را بر اثر تورمهای بالا جبران کند؟ دولت با کدام منابع مالی و بر اساس کدام نیاز سنجی می خواهد اقدام به استخدام پانصد هزار نفرکند؟ اگر این سیاست صحیح باشد، لابد موضوع کوچک کردن اندازه دولت و چابک کردن آن و کاهش وابستگی بودجه به نفت، سیاستهای نادرستی بودهاست که در برنامه های مختلف توسعه کشور مطرح شده است. نفس طراحی این سیاستها گویای وجود یک بیماری مهلک در دستگاه تصمیمگیری کشور است، و آن عبارت است از اتخاذ تصمیمات خلق الساعه غیر کارشناسی برای جلب نظر مردم بدون در نظر گرفتن هزینه های اقتصادی و اجتماعی آن. این سیاستها هر چند ممکن است درکوتاه مدت نظر مساعد قشرهای آسیب پذیر را به دولت حاضر جلب کند و احتمالا آراء بیشتری به نفع حامیان دولت در صندوقهای انتخاباتی ریخته شود، اما در دراز مدت حاصلی جز اتلاف منابع و وخیم تر شدن وضعیت خانوارهای آسیب پذیر نخواهد داشت. 2-8- تنش در مناسبات بینالمللی و تحریمهای اقتصادی در دوره بعد از جنگ جهانی دوم، جهانی شدن اقتصادها به سه دلیل شتابی افزون یافت. یکم: تحولات عمیق در فناوریهای تولیدی، حمل و نقل، ارتباطات و اطلاعات؛ دوم: سیاست شرکتهای فرا ملیتی و سوم: استقبال دولتها از مشارکت در تقسیم کار جهانی و تجارت و سرمایه گذاری بینالمللی. این روند بعد از اصلاحات اقتصادی چین در دهه 1970 و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای اقماری آن در اواخر دهه 1980 جهانشمول شد. با پایان یافتن جنگ جهانی دوم، پیمان عمومی تعرفه و تجارت (گات) میان دولتها منعقد شد. بعدها این پیمان جای خود را به سازمان جهانی تجارت داد. که ایران هنوز به عضویت کامل آن در نیامده است. اقتصاددانان در تحلیل علل رشد سریعتر تعدادی از کشورها که با تاخیرگام در راه صنعتی شدن گذاشتهاند از جمله ژاپن، کره جنوبی، تایوان، چین و مالزی به این نتیجه رسیدهاند که این کشورها علاوه بر انجام اصلاحات نهادی در ساختار قدرت و دولت به نفع استقرار نظام بازار و هدایت آن در جهت تامین منافع ملی، از طریق اعمال سیاستهای صنعتی، در سایه مشارکت فعال در فرایند جهانی شدن توانستهاند به عملکرد درخشان در عرصه اقتصاد دست یابند. در واقع کشورهای موفق، با تعامل سازنده با دنیای خارج به بازارهای بزرگتری دسترسی پیداکردهاند و از مزایای صرفههای مقیاس بهرهمند شدهاند. همچنین از این طریق توانستهاند بهفناوریهای نوین دستیابند و به پرکردن شکاف فناوری خود بادنیای پیشرفته همت گماردهاند. بنابراین در دنیای معاصر همزیستی مسالمت آمیز کشورها و تنش زدایی در مناسبات بینالمللی نه تنها برای کاستن از مخاطره جنگهای جهانی و منطقه ای ضروری است، بلکه از منظر توسعه اقتصادی یک ضرورت اجتناب ناپذیر تلقی میشود. امروزه بین پایداری رشد اقتصادی و تعامل کارآمد و اثر بخش با جهان، یک رابطه تنگاتنگ و دو سویه بر قرار است. در واقع بر خلاف تصور برخی، این کشورها از طریق تعامل سازنده با دنیای خارج و اتخاذ رویکرد صادراتی نه هویت ملی خود را از دست دادهاند و نه منافع ملی خود را به خطر انداخته اند، بلکه عزت و منافع ملی خود را به بهترین وجه افزایش دادهاند و در راستای استقلال اقتصادی خویش و بهروزی ملت خویش گام برداشتهاند. با آن که همه این کشورها در گذشته جنگها و غارتهای دوران استعمار را با تلخی تجربه کردهاند، اما با هوشیاری دریافتهاند که با دامن زدن به مناقشات تاریخی خود با قدرتهای استعماری سابق نمیتوانند به اهداف ملی خود دست یابند و چاره کار را در این دیدهاندکه با دنیای خارج از در آشتی درآیند و از مزایای بینالمللی شدن، بهره مند شوند. در دوران بعد از انقلاب اسلامی به جهت عداوتهای دوران نیمه استعماری وتفسیرهای خاص از جایگاه خود در نظام جهانی و اتخاذ سیاست خارجی متناسب با این نگرش، هزینههای سنگینی را پرداخت کردهایم. در مقاطعی جمهوری اسلامی توانست چهره متفاوتی از خود به جهانیان نشان دهد و در جهت تنش زدایی و ایجاد اعتماد در مناسبات بینالمللی گام برداشت. حاصل این تعامل سازنده درحوزه تجارت، سرمایهگذاری خارجی و رشد اقتصادی پر ثمر بود. اما با روی کار آمدن دولت نهم، سیاست خارجی ایران در جهت تهاجم و تخاصم آشکار با نظم موجود بینالمللی سوق یافت و منجر به تحمیل تحریمهای پر هزینه گردید. متاسفانه اکنون در مقابله با دولت های قدرتمند صحنه سیاست جهانی و اتخاذ سیاستهای اقتصادی غلط گذشته، آسیب پذیری کشور بیش از هر زمان دیگر شدهاست. دولت برنامهای برای مواجهه با این تحریمها ارایه نمیدهد. دولت ابتدا قطعنامههای تحریم را ورق پارهای بیش تلقی نمیکرد. بر این اساس در تهیه و تنظیم برنامه پنجم اثر تحریمهای اقتصادی را نادیده گرفت و در اسناد پشتیبان برنامه، تحقق رشد 8 درصدی در دوران برنامه، ایجاد بیش از 1.1 میلیون فرصت شغلی در هر سال و تنزل نرخ بیکاری به 7 درصد را در سال پایانی برنامه وعده داد. همچنین دولت به رغم آگاهی از تشدید تحریمها در نیمه دوم سال 1391، بودجه سالانه خود را بدون توجه به پیامدهای آن تنظیم کرد. اما از نیمه دوم سال 1391 که فشار تحریمها دو چندان شده، ارزش پول ملی تنزل یافته و تورم شتابی دم افزون پیدا کرده و ناتوانی دولت در حل و فصل مسائل معیشتی مردم آشکار شده است، بدون در نظر گرفتن اثر سیاستهای نادرست خود بر وخامت اوضاع کشور، تحریمها را منشاء همه مسائل و چالشهای اقتصادی میداند. متاسفانه دولت به جای آن که بر خلاف سالهای عادی با تعامل با مجلس شورای اسلامی بودجه دوران بحران را برای سال 1392 تهیه و به موقع تقدیم مجلس کند، در این کار تعلل میورزد و بر شعار اجرای مرحله دوم قانون هدفمند سازی یارانهها در شرایط بیثباتی اقتصاد کلان اصرار دارد. دولت در عین تبلیغاتی که راه انداخته است، هیچ سیاست روشنی در قبال کنترل تورم و جلوگیری از تنزل ارزش پول ملی ندارد و بیتفاوت همانند یک ناظر بیطرف چشم به تحولات بازار ارز و سطح عمومی قیمتها دوخته است. 3- پیشنهاد روشهای برون رفت از تنگناهای کنونی برون رفت از وضعیت کنونی قطعا مستلزم تغییرات اساسی درنگرش بهوضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور و موقعیت بینالمللی آن است. چرا که وضعیت کنونی تا حدود زیادی خود محصول راهبردها و سیاستهای گذشتهاست. اما نکته دراینجا استکه ایجاد تغییرات اساسی درراهبردها وسیاستها، خود مستلزم تجدید ساختار و شکلگیری ائتلافهای جدید در جهت منافع ملی و به زیان رانت جویی و ویژه خواری است. بدیهی است در این میان گروههایی که از سیاستهای گذشته منتفع میشدهاند، از چنین تحولی استقبال نخواهند کرد و به هر وسیلهای خواهند کوشید نظم موجود را که بر اساس ائتلافات سیاسی رانتخوارانه شکل گرفته است، حفظ کنند. در وضعیت کنونی چنین به نظر میرسد که احتمال وقوع تحول اساسی در نگرشها و راهبردها و سیاستها، هر چند اندک، اما به ضرورت تاریخی بیش از گذشتهاست. ما بر اساس این تحلیل پیشنهادهای خود را در زیر ارایه دادهایم: 3-1- انتخابات رئیس جمهوری ما در مقام استادان اقتصاد در پی جانبداری از این یا آن گروه سیاسی نیستیم، اما در سایه تجربه انتخابات گذشته، توصیه میکنیم کسانی در فهرست نامزدهای انتخابات قرار گیرند که درایت، هوشیاری و بصیرت کافی نسبت به دنیای سیاست و اقتصاد داشته باشند و از توان اجرایی لازم برای نوسازی نظام اداری درجهت شایسته سالاری و زدودن فساد مالی از چهره سازمانهای دولتی برخوردار باشند. چنین نامزدهایی قطعا برای حضور در صحنه انتخابات برنامه های اجرایی کارشناسی در زمینه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و اداری خواهند داشت و مردم بر اساس این برنامه ها نامزد مورد نظر خود را انتخاب خواهند کرد. بر این نکته نیز آگاهی داریم که بار گران تنظیم سیاستهای کلی نظام و روابط بین قوا، بر عهده مقام رهبری است. 3-2- تنش زدایی در مناسبات بین المللی و حل مسائل هستهای چاره اندیشی هوشیارانه و سازنده برای حل مناقشه هستهای در چارچوب منافع ملی و توسعه همه جانبه کشور، با قبول پیچیدگی ها و دشواری های آن، در شرایط کنونی ضرورت مبرم دارد. 3-3- احیای نقش نظارتی مجلس و نهادهای مدنی بر دولت و التزام آن به قانون نقش مجلس شورای اسلامی در نظارت بر دولت در چند سال اخیر کمرنگ شده است و دولت با استفاده از این فرصت قوانین مصوب مجلس را در امور اقتصادی عموما نادیده گرفتهاست. که تداوم این وضعیت به نفع کشور نیست و میتواند موجب حیف و میل منابع بخش عمومی و گسترش فساد مالی در دستگاههای دولتی شود. 3-4- الزام دولت به رعایت جایگاه قانونی و رسالت صندوق توسعه ملی صندوق توسعه ملی با دو هدف ایجاد شدهاست: یکم مقابله با نوسانات درآمدهای نفتی و اجتناب از تاثیرات مخرب آن بر بودجه و سیاستهای مالی دولت و دوم صیانت از ارزش ثروت نفتی کشور و توزیع عادلانه بیننسلی منافع حاصل از این ثروت. بدیهی است لازمه تحقق این اهداف آن است که استقلال عمل صندوق از دولت رعایت شود. در غیر این صورت همانگونه که تجربه حساب ذخیره ارزی نشان داد، احتمال دارد دولت به بهانههای مختلف، این صندوق را از منابع آن تهی و ایفای نقش آن را غیر ممکن سازد. از اینرو تغییر نوع نگرش به صندوق و بازنگری در ترکیب اعضای هیئت مدیره به منظور تضمین استقلال آن ضرورت دارد. 3-5- احیا سازمان مدیریت و برنامه ریزی و حفظ استقلال آن سازمان مدیریتوبرنامهریزی یکی از معدود سازمانهایی بودکه در اقتصاد کشور نقش فرا بخشی ایفا میکرد و در تنظیم و اجرای برنامههای توسعه پنجساله و بودجه های سنواتی نقش بی بدیلی داشت. این سازمان به پشتوانه تجربهای که طی سالیان دراز اندوخته بود، درک روشنی ازمحدودیت منابع مالی را به دولتمردان القا میکرد و وظیفه هماهنگ نمودن برنامه های بخشی وزارتخانهها و دستگاههای اجرایی را بر دوش میکشید. تجربه انحلال سازمانمدیریت و برنامهریزی بهوضوح نشان داد که در غیاب آن کیفیت برنامههای توسعه و بودجههای سنواتی تنزل مییابد و نظارت فنی و اجرایی بر پیشبرد برنامههای دولت و طرحهای عمرانی آن به بوته فراموشی سپرده میشود. به دلایل فوق احیای جایگاه قانونی سازمان مدیریت و برنامه ریزی ضروری است. در این راستا تهیه آمار و اطلاعات شفاف، منظم و روزآمد برای تدوین برنامه ها و سیاست ها و همچنین تحلیل های اقتصادی اجتماعیِ کارشناسان ضروری است. 3-6 - استقلال بانک مرکزی و هدف گذاری تورم بانک مرکزی جمهوری اسلامی به موجب قانون، وظیفه حفظ ارزش پول ملی و ثبات اقتصادی را بر عهده دارد، اما به دلیل عدم استقلال آن از دولت قادر به اجرای سیاستهای مستقل پولی، ارزی و اعتباری نیست. تجربه جهانی گویای آن است که مهار نرخهای تورم بالا با هدف گذاری تورم درهنگام تدوین سیاستهای پولی امکان پذیر است و امروزه تنها تعداد معدودی از کشورهای درحال توسعه وجود دارند که بر این معضل فائق نیامدهاند و ایران نیز متاسفانه در شمار آنها قرار دارد. بر اساس همین تجربه و وضعیت خاص ایران به عنوان یک کشور نفتی لازمه مهار تورم در کشور سه چیز است: ×استقلال نهادی بانک مرکزی از دولت در عین پاسخگویی آن در قبال مجلس که مستلزم قانونگذاری در این زمینه است. ×انفکاک سیاستهای مالی از سیاستهای پولی در کشور از طریق اداره درست منابع نفتی به کمک صندوق توسعه ملی. ×اجرای سیاستهای مسئولانه پولی و ارزی و اعتباری توسط بانک مرکزی جمهوری اسلامی. 3-7- بهبود محیط کسب و کار یکی از موانع رشد اقتصادی کشور بازدارنده بودن محیط کسب و کار آن است.. در این خصوص لازم است دولت، مجلس و نهادهای صنفی دست بدست هم دهند و یک برنامه اجرایی زمانبندی کارشناسی شده برای بهبود محیط کسب و کار تنظیم و به مورد اجرا بگذارند. مسئولیت نظارت برحسن اجرای این برنامه میتواند بر دوش نهادهای نظارتی مجلس شورای اسلامی قرارگیرد. 3- 8-مبارزه با فساد مالی و اداری در دستگاههای دولتی و نظام بانکی کشور همانطور که ذکر شد، از نظر فساد مالی وضعیت کشور در دوره 1384-1391 وخیم تر شده است. وجود مقررات اداری دست و پا گیر و مداخله گسترده دولت در انواع بازارها، فرصتهایی را برای رانت جویی بخش خصوصی و بهرهگیری غیر قانونی مدیران دولتی از این وضعیت بوجود آوردهاست. از اینرو مبارزه با فساد مالی در دستگاههای اداری و بانک ها مستلزم آن است که: ×مقررات زائد حذف و تشریفات اداری ساده و شفاف شود. ×مداخلههای غیر ضروری دولت در بازار کالاها، بازار کار و بازارهای مالی از میان برداشته شود. ×نظام قضایی در رسیدگی به پروندههای فساد مالی بطور سریع و عادلانه عمل کند. ×در گزینش واستخدام ماموران دولتی وکارشناسان بانکی شایسته سالاری توام با نظام پرداختهای دستمزد مناسب مورد توجه قرار گیرد. 3-9-تعویق اجرای مرحله دوم هدفمندی یارانه ها به نظر ما اجرای مرحله دوم هدفمندی یارانه ها در شرایط بی ثباتی سیاسی و اقتصادی نه تنها متضمن آثار مثبت متصور بر آن نیست بلکه می تواند به جهت تامین عدالت اجتماعی و تخصیص منابع، نتایجی برخلاف آن داشته باشد. تجربه مرحله اول هدفمند سازی یارانه ها موید این نکته می باشد. راه تامین کسری بودجه را نباید از طریق بزرگتر کردن بودجه دولت جستجو کرد. چنین روشی ادامه سیاست های گذشته است. راه بلند مدت تخصیص بهینه منابع تقلیل هزینه ها و کوچک کردن بودجه است که باید مورد توجه قرارگیرد. 3-10-تنظیم برنامهی گذار از بحران اقتصادی گذار سیاسی از بحران تحریم، مستلزم مذاکرات سازنده با کشورهای غربی است. اما حتی اگر چنین مذاکراتی به تفاهم متقابل بیانجامد، لغو تحریمها تدریجی خواهد بود و احتمالا زمان درازی به طول خواهد انجامید. در وضعیتی که اقتصاد کشور با مضیقه مالی (اعم از ریالی و ارزی) مواجه است، دولت نمیتواند برنامههای عمرانی خود را مانند گذشته به مورد اجرا بگذارد. منابع محدود مالی را نمیتوان به سرمایه گذاریهای جدید دیربازده اختصاص دهد. این منابع بطور عمده باید صرف دو کار شود. اول تامین نیاز کشور به کالاهای اساسی مانند دارو و غذا و دوم تامین نیاز واحدهای تولیدی به قطعات و مواد نیم ساخته. در واقع نگهداشت سطح تولید در شرایط اضطراری، ناگزیر باید بر توسعه ظرفیتهای تازه تولیدی مقدم داشته شود. دولت باید هر چه زودتر برنامه ریاضت اقتصادی را تهیه و به تصویب مجلس شورای اسلامی برساند. سخن پایانی هیچ برنامه و سیاست دولتی به سرانجام مطلوبی نخواهد رسید مگر آن که نه تنها جامعه در مورد ضرورت و اهمیت آن توجیه باشد بلکه انگیزه و اعتماد کافی برای مشارکت در آن نیز وجود داشته باشد. نظریههای جدید توسعه بر نقش قاطع سرمایه اجتماعی برای عبور از دورههای بحرانی گذار اجتماعی و اقتصادی تاکید ویژه دارند. در پایان، از زبان مردم خوب این دیار، سخن را به مطلع غزلی از حضرت حافظ زینت می بخشیم: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد/ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار/ صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد اما با همه دشواریها یقین داریم، با توجه به منابع، امکانات و توانایی های مردم خوب کشورمان و تائیدات پروردگار متعال، ملت بزرگ ایران از این مرحله دشوار از تاریخ خود نیز با سر بلندی گذر خواهد کرد. در این رهگذر، نقد و اصلاحات پیشنهادی همه استادان وکارشناسان اقتصادی کشور بسیار کار ساز بوده و موجب امتنان بسیار ماست جمعی از استادان و پژوهشگران اقتصاد کشور اسامی اقتصاددانان امضاءکننده نامه اسفند1391 1 دکتر تقی ابراهیمی سالاری دانشگاه فردوسی مشهد 2 دکتر نعمت اله اکبری دانشگاه اصفهان 3 دکتر صادق بختیاری دانشگاه اصفهان (بازنشسته) 4 دکتر لطفعلی بخشی دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 5 دکتر فاطمه بزازان دانشگاه الزهراء 6 دکتر حمید بهمنپور دانشگاه علامه طباطبائی 7 جهان میر پیشبین دانشگاه شهید چمران اهواز(بازنشسته) 8 دکتر حسن تحصیلی دانشگاه فردوسی مشهد 9 دکتر مهدی تکیه دانشگاه علامه طباطبائی 10 دکترمحمد مهدی جهرمی دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 11 مرتضی چینیچیان دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 12 دکتر سید محمد حسینی پژوهشکده امام محمد باقر (ع) 13 دکتر محمود ختائی دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 14 دکتر جعفر خیرخواهان پژوهشگر اقتصادی 15 دکتر محسن رنانی دانشگاه اصفهان 16 دکتر محمود دانشور کاخکی دانشگاه فردوسی مشهد 17 دکترعبدالحسین ساسان دانشگاه اصفهان(بازنشسته) 18 دکتر محمد ستاریفر دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 19 دکتر بهرام سحابی دانشگاه تربیت مدرس 20 محمد تقی سیدصدر دانشگاه شهید چمران اهواز(بازنشسته) 21 دکترهوشنگ شجری دانشگاه اصفهان(بازنشسته) 22 دکتر پرستو شجری پژوهشگر اقتصادی 23 دکتر مصطفی شریف دانشگاه علامه طباطبائی 24 دکتر حسین صادقی دانشگاه تربیت مدرس 25 دکتر علی صادقی تهرانی دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 26 دکتر حسن طائی دانشگاه علامه طباطبائی 27 دکتر عبداله طاهری دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 28 دکتر رضا عاصی دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 29 دکتر حسین عبده تبریزی مدرس دانشگاههای مختلف 30 دکترعباس عصاری دانشگاه تربیت مدرس 31 دکتر مصطفی عمادزاده دانشگاه اصفهان(بازنشسته) 32 حسن غضنفری مدرس دانشگاههای مختلف 33 دکتر عبدالرسول قاسمی مدرس دانشگاههای مختلف 34 دکترعلی قنبری دانشگاه تربیت مدرس 35 دکتر زهرا کریمی دانشگاه مازندران 36 محمدولی کیانمهر دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) 37 دکتر سید ابوالقاسم مرتضوی دانشگاه تربیت مدرس 38 سید محمد حسن مصطفوی دانشگاه تربیت مدرس 39 دکتر سید مهدی مصطفوی دانشگاه فردوسی مشهد 40 حجت اله میرزائی پژوهشگر اقتصادی 41 دکتر عبدالعلی منصف دانشگاه پیام نور 42 دکتر علیرضا ناصری دانشگاه تربیت مدرس 43 دکتر بهروز هادی زنوز دانشگاه علامه طباطبائی(بازنشسته) |
"محمود سریعالقلم" استاد دانشگاه شهید بهشتی در گفتگوی مشروح به
بررسی سبک زندگی معطوف به توسعه یافتگی پرداخت و سبک کنونی زندگی ایرانی
را نقادی و راهکارهای پیشنهادی خود برای اصلاح آن را مطرح ساخت.
به
گزارش شفقنا، عصر ایران نوشت: دغدغه پیشرفت و توسعه یافتگی در آثار و
آرای دکتر محمود سریع القلم برجسته است. اگر مخاطب آشنایی با سیر فکری این
استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل دانشگاه شهید بهشتی تهران داشته باشد
درمییابد که دغدغه سریع القلم توسعه یافتگی و طرح اصول ثابت آن با
مطالعات مقایسهای است. کتابهای "عقلانیت و توسعه یافتگی ایران"، "فرهنگ
سیاسی ایران" و "اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار" از جمله آثار وی در
واقع این سیر را مورد بررسی قرار میدهند. در حال حاضر، کتاب "عقلانیت و
توسعه یافتگی ایران" به چاپ نهم و کتاب "اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار"
به چاپ پنجم رسیده است.
سریع القلم معتقد است که توسعه یافتگی از
دو بخش کلان تشکیل می شود: اصول ثابت و الگوهای مختلف به تناسب شرایط
گوناگون کشورها. کشورهایی مثل آلمان، انگلیس و ژاپن و... از اصول ثابت
توسعه یافتگی برخوردارند مانند دولت حداقل، صنعتی شدن، توجه فراگیر به علم
وعقلانیت، بخش خصوصی فعال، نظام آموزشی کاربردی، نخبگان ابزاری منسجم،
مردم پرکار و مسئولیت پذیر، دولت پاسخگو... ولی الگوهایی که طی سالها
پرورش و تکامل یافته، متفاوت است.
در بررسی این اصول، فرهنگ و سبک
زندگی ایرانی مورد توجه این محقق بوده است. نقدهای وارده بر سبک زندگی و
مطالعه و بررسی مقایسهای این سبک با روش زندگی کشورهای توسعه یافته از
جمله مطالعات دامنهدار این استاد دانشگاه بوده است. بر این اساس و نظر به
اهمیت موضوع سبک زندگی معطوف به توسعهیافتگی گفتگویی با دکتر محمود سریع
القلم انجام دادهایم که از نظر میگذرد.
* گروه دین و اندیشه: چه آسیبهایی را برای سبک زندگی ایرانیان به طور کلی میتوان برشمرد؟
**
سریع القلم: در نظر داشته باشید که ما به سبک زندگی هیچ ملتی اصالتاً نمی
توانیم ایراد بگیریم چون سبک زندگی نتیجه انباشت تجربیات تاریخی یک ملت
است. اما می توانیم معیارهایی را مشخص کنیم و از آن زاویه آسیب شناسی کنیم.
در اینجا قصد دارم آسیب شناسی سبک زندگی ایرانی را بر اساس خود فرهنگ
ایرانی و فرهنگ دینی مورد خطاب قرار دهم.
*مادیات و خودخواهی کانونهای سبک زندگی ما شده است
**
بر اساس تجربهای که در مشاهدات بینالمللی از جوامعی چون ترکیه، مالزی،
کشورهای عربی و اروپایی داشتهام اولین وجه مقایسهای که میتوان در خصوص
سبک زندگی ایرانی و همه این کشورها در نظر گرفت و البته بر خلاف ادعاهایی
که عموماً در میان ما وجود دارد این است که میانگین ایرانی خیلی دنیا دوست
است. علاقه عمیقی به دنیا و مال دنیا دارد ولی هنرمندانه و با ادا و
ظاهرسازی آنرا استتار میکند. از این دنیا هم، پول، لوازم زندگی، نمایش
خانه و ویلا به دیگران سهم مهمی از دنیادوستی ایرانی دارد. در مقایسه، یک
دانمارکی برای نقاشی، موزه، هنر، کتاب، آخرین رمانها، کنسرت، تئاتر، دوستان
فرهنگی، کشف کشورها و فرهنگهای دیگر، جا باز میکند. در سبد کالاهای
میانگین ایرانی، این موارد تقریباً تعطیل است. کافی است صورت آرام و
خوشرنگ یک شهروند معمولی ترکیه را با یک ایرانی مضطرب و همیشه در حال پول
جمع کردن مقایسه کنید.
* ظاهر و باطن میانگین ایرانی بالای 50 درصد شکاف دارد
**
این یک پارادوکس است چرا که در جامعهای زندگی می کنیم که مباحث دینی و
اخلاقی در آن سهم مهمی از تبلیغات و آموزش را دارد. برای نمونه این مباحث
توسط رسانهها، از طریق فضای عمومی، از طریق آموزش و از طریق کتب مذهبی طرح
و عنوان میشود و آموزش معنوی و دینی جایگاه زیادی دارد اما این بعد دینی
به نظر می رسد بیشتر بعدی ذهنی است. یعنی یک مداری در ذهن میانگین ایرانی
هست که ارتباط بسیار محدودی با عمل فرد ایرانی دارد. نکته دوم این است که
بخشی از فرهنگ ما تکرار آموزههای اخلاقی و دینی است. یعنی شما اگر در
طول یک روز هزار نفر ایرانی را نمونه انتخاب کنید مشاهده خواهید کرد که
آنها خیلی تذکر می دهند و نکات اخلاقی را مورد اشاره قرار میدهند و
واژگان دینی، معنوی و اخلاقی زیادی را به کار می برند. واژگانی مانند
انسانیت، خدا، پیغمبر، پاکی، وجدان، محبت، صداقت، شرافت، راستگویی و وظیفه
دائماً مورد استفاده ماست، اما پرسش اینجاست که انعکاس این واژهها در
زندگی و عمل ما چیست؟ نیم کره ذهنی ما با نیم کره عملی ما تقریباً هیچ
ارتباطی با هم ندارند.
نکتهای که حالت معماگونه دارد این است که دایره ذهنی اخلاقی و دایره بیان اخلاقی چه ارتباطی با عمل اجتماعی ما دارد؟
من
در منطقه نیاوران تهران به راننده اتومبیلی که سوبله (و نه دوبله)
ایستاده بود با زبان خیلی ملایمی گفتم لطف میکنید قدری جلوتر پارک کنید
چون ترافیک سنگینی در نتیجه توقف شما ایجاد شده است. پاسخ ایشان این بود
که من هر کاری دوست داشته باشم می کنم. در اعتراض شهروند دیگری، وی گفت
زیاد حرف بزنید شما را مچاله میکنم بعد میاندازم در جوب. در مورد جملات
این راننده متخلف، می توان تحقیقات گستردهای درباره فرهنگ خودخواهانه
ایرانی انجام داد.
* انعکاس اخلاق و معنویت و انسانیت در زندگی و عمل ما بسیار محدود است
**
در اینجا قصد این است که رابطه بین ذهن و عمل را در خصوص سبک زندگی مورد
بررسی قرار دهیم. تحقیقاً هیچ ملتی در دنیا به اندازه ایرانیها از اخلاق و
معنویت و انسانیت صحبت نمیکنند، اما انعکاس این در زندگی و عمل ما بسیار
محدود است. این اولین نقدی است که به زندگی ایرانی وارد است که چرا
اینقدر ظاهر اخلاقی و معنوی دارد، ولی باطن مادی. بعضی رسانهها که به
اروپاییها حمله میکنند و میگویند آنها مادی هستند، مفید خواهد بود اگر
بروند در میان آنها زندگی کنند و بعد منصفانه قضاوت کنند که ما مصرفگراتر
هستیم یا آنها. ما به پول و جمع کردن مال دنیا و مقام و منصب وابستهتر
هستیم یا آنها؟ بنابراین، اینگونه باید تبیین کنیم که مادیات در سبک زندگی
ایرانی جایگاه بسیار کانونی دارد. جمع کردن پول و امکانات و داشتن سمت و
منصب برای میانگین ایرانی بسیار مهم و بلکه تمام زندگی است.
* خوشبختی را با راحتی اشتباه گرفتهایم
**
کم میشناسم افرادی را که حتی اگر به پول و امکانات هم میرسند از آن
برای بهرهبرداری بهینه از زندگی استفاده بکنند. به جای ارتقاء کیفیت
زندگی، مصرفگراتر می شوند. به نظر میرسد بسیاری از ما، خوشبختی را با
راحتی اشتباه گرفتهایم و فکر می کنیم تجملات یعنی ایدهآلهای زندگی.
بسیاری از ما، هدفی بالاتر از تأمین غرایز اولیه نداریم. خلق کنیم؛ تولید
کنیم؛ کار به جا ماندنی انجام دهیم؛ چنین افرادی در اقلیت محض هستند.
یک
دلیل مهم علاقه ما به دارایی و مادیات برای نمایش به دیگران و فخرفروشی
است. از یک نفر که مدتی قبل در منطقه فرشته تهران قتلی را مرتکب شده بود
پرسیدند که چرا این کار را انجام دادید گفته بود که مقتول پولش را خیلی به
رخ من میکشید. شاید فرهنگی که 45 سال پیش در مناطق فرودست تهران حاکم
بود الان در منطقه فرشته تهران میبینید. یعنی قتل، درگیریها و نزاعهای
خیابانی در تهران به خاطر فخرفروشی و مسائل غریزی و مادیات است.
از
اینرو، این سبک زندگی ایرانی که به شدت علاقمند است پول جمع کند و به
خصوص در این هشت سال گذشته از هر وسیلهای استفاده کند تا به امکانات و
مال برسد زندگی را بسیار دچار تنش میکند و اضطرابآور است. بعد افراد
دنبال این هستند که آنچه را که به دست آوردهاند حالا چگونه باید حفظ
کنند.
این نکات را نمی شد بیان کرد اگر وجه مقایسهای وجود نداشت.
یعنی اگر یک نفر صرفاً از دریچه فرهنگ داخلی ایران به این مسائل نگاه کند
ممکن است آنها را روندهای طبیعی و عادی در جامعه ایرانی تلقی کند. اما در
کشوری مثل ترکیه و مالزی دیده می شود که بخش مهمی از رسیدن به ثروت برای
این است که افراد هدفی در زندگی دارند و میخواهند کالایی را خلق و خط
تولیدی را راهاندازی کنند و می خواهند چه به صورت محلی و چه بین المللی
رقابت کنند و به طور خلاصه می خواهند کار مفیدی انجام دهند. یعنی فضای
جامعه برای تولید ثروت و پول و برای یک نوع خلاقیت و نوآوری و افزایش ثروت
ملی است. در این بحث مثال آلمان را نمیزنم بلکه مثال ترکیه و مالزی را
میزنم. الان خانوادههایی که در ترکیه صاحب ثروت شدهاند بعضاً نزدیک یک
قرن کار و تلاش و فعالیت کردهاند و با فکر و زحمت به این جایگاه
رسیدهاند و در سطح ملی و بینالمللی رقابت کردهاند تا توانستهاند به
این سطح از ثروت برسند.
* میانگین ایرانی فردی کوتاه مدت است
**
سبک زندگی ایرانی تا زمانی که تلقی منطقی از پول و امکانات پیدا نکند
اصلاح نمیشود. بخشی از این مسأله به این برمیگردد که ما میترسیم و زندگی
را کوتاه مدت می بینیم و عموماً در یک قرن و نیم گذشته در فضاهای بی
ثباتی زندگی کردهایم. لذا افراد به دنبال این هستند که نهایت بهرهبرداری
را در زمانهای کوتاه انجام دهند و حرصی که برای سریع به دست آوردن پول
دارند فروبنشانند. البته این مسایل ریشههای طبقاتی هم دارد. فردی را
میشناسم که سال 1370 راننده تاکسی بوده و هم اکنون با رانت، زد و بند و
اجحاف به حقوق دیگران به ثروت دهها میلیاردی رسیده است. او را تشویق کردم
به حج برود و آسیا، آفریقا و اروپا را کشف کند. جواب داد که دو کارخانه
باید راهاندازی کند شاید در هفتاد سالگی فرصت این کارها فراهم شود. کسی
که قبلاً در فقر و محرومیت زندگی کرده الان از فرایند ناسالم پول درآوردن
در این جامعه به وجد آمده و معنای دیگری برای زندگی قایل نیست. کتاب
خواندن و به موزه رفتن برای او مسخره است. رشد قوای فکری و معنوی برای او
وقت تلف کردن است. به صورت این شخص با این ثروت نگاه کنید فکر میکنید
کارگر معدن است. این صورت را مقایسه کنید با مردم و کارآفرینان عادی جامعه
ما که با زندگی معمولی، امیدوار و شاداب و سلامتی روانی دارند. بسیار
جالب خواهد بود ما حتی در میان مجریان مملکت، 5 نفر پیدا کنیم که خوش رنگ و
خوش پوست باشند. صورت انسان، انعکاس آرامش، سلامتی روانی و روحی اوست.
پول و سمت به طور باور نکردنی برای میانگین ایرانی قداست پیدا کرده و معما
این است که این در جامعهای است که می خواهد الهامبخش دیگر مسلمانان
باشد!
* سهم خوشگذرانی و تفریح در زندگی ایرانی در مقایسه با اروپاییها بالاست
**
نقد سوم بر سبک زندگی ایرانی این است که در مقایسه با ملتهای دیگر سهم
تفریح و خوشگذارانی و دور هم جمع شدنهای متعدد و طولانی بسیار بالاست. همه
ملتها دنبال خوشگذرانی و تفریح هستند اما سهم خوشگذرانی و تفریح در زندگی
ایرانی افراطی است. اخلاق، معنویت و حرفهای دلچسب به عنوان پوششی است بر
آنچه ما در باطن انجام می دهیم. باید توجه داشت که سرنوشت هر ملتی با روحیه
اکثریت آن ملت رقم می خورد.
صحبت من این نیست که همه ایرانیان این
ویژگیها را دارند ولی اکثریت آنها چه در داخل و چه در خارج این خصایص را
دارند. برای همین تاریخ، فرهنگ و زندگی ما به شدت سینوسی و نوسانی است.
یکبار یک فرد ثروتمند هلندی را ملاقات کردم که عمده درآمد خود را صرف امور
خیریه میکرد. وی در یک آپارتمان نسبتاً متوسطی زندگی می کرد و معتقد بود
از این فرصتی که در اختیار دارد و از این امکاناتی که به دست آورده باید
کار مفید اجتماعی انجام بدهد.
* سبک زندگی ما به شدت خودمحور است
**
نقد چهارم اینکه سبک زندگی ما به شدت خودمحور است. ما بیشتر به دنبال
حریم فردی خود هستیم و به آن حریم بیشتر توجه داریم. زیرا اگر کسی اجتماعی
فکر کند بسیاری از کارها را انجام نمیدهد. اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ
وقت از اتومبیل آشغال به بیرون نمی اندازم؛ اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ
وقت اتومبیل خود را دوبله پارک نمی کنم؛ اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت
زمینههای آزار و اذیت همسایگان خود را فراهم نمیکنم. در یک مجتمع
آپارتمانی، یکی از دوستان میگفت همسایهای معتقد بود حتی ساعت دو نصف شب
صدای بلند موسیقی پخش کند به کسی مربوط نیست. هر کاری که دوست داشته باشد و
خانوادهاش علاقمند باشند با هر سر و صدا و مزاحمتی حریم آپارتمان ایشان
است. این درصد قابل توجهی از توحش است که با زندگی انسانی و مدنی ناسازگار
است. من حتی متغیرهای اخلاقی و دینی را در این قضاوت دخالت نمیدهم چون
فرد اخلاقی و دینی بالاتر از فرد مدنی است. خاطرم هست در دهه 1350 در دوره
نوجوانی، همسایه نمازخوانی داشتیم که با نوک پا در کوچه راه میرفت و
معتقد بود ممکن است صدای کفش باعث ناراحتی همسایهها شود.
* به گونهای تربیت می شویم که نگاهمان اجتماعی نیست
**
به طور کلی ما به گونهای در خانواده، مدرسه و جامعه تربیت می شویم که
نگاهمان نگاه اجتماعی نیست؛ نگاهمان نگاه عمومی نیست. به عنوان مثال در حال
حاضر و در شهر تهران شهرداری همه جا تبلیغ کرده که ما از شهروندان خواهش
می کنیم کمتر آشغال تولید کنند. چون ما ظاهراً در دنیا جزو شهروندانی
هستیم که استعداد بالایی در تولید زباله دارند. اگر ما خارج از منافع شخصی
فکر کنیم، جامعه و انسانهای دیگر هم برای ما اهمیت پیدا میکنند. عجیب
بسیاری از افراد، خارج از خود و منافع خود به حقوق انسانهای دیگر بیتفاوت
شدهاند.
ما ایرانی ها یک ظاهری داریم و یک باطنی. این در حالی
است که فرد ژاپنی و آلمانی و ترکیهای یک کاراکتر و شخصیت بیشتر ندارد.
اما ما به عنوان یک ایرانی یک ظاهری داریم که خود را موجه معرفی می کنیم و
حرفهای بسیار زیبایی می زنیم و از قضا بخش مهمی از حرفهای ما نیز اخلاقی و
معنوی و در مذمت دنیا است اما سبک زندگی ما به شدت خودمحور و مادی است و
به دنبال جمعآوری پول و حفاظت از حریمهای فردی خود هستیم.
* هنوز کشور و جامعه به معنای علمی کلمه نداریم
**
بر این اساس است که معتقدم در این جغرافیایی که ما زندگی می کنیم هنوز دو
مفهوم در میان ما شکل نگرفته است. یکی اینکه ما هنوز کشور نداریم و دیگر
اینکه ما هنوز جامعه نداریم. ما عدهای هستیم که با سنن و خلقیات مشترک در
جغرافیایی زندگی میکنیم. در علم جامعه شناسی، جامعه اینگونه تعریف می
شود که عدهای در آن دارای اهداف مشترک و جهتگیری مشترک هستند. ما هنوز
به آن مرحله نرسیدهایم. شاید یک دلیل این باشد که ما امپراتوری بوده ایم.
بر این اساس معتقد هستم که ما هنوز کشور- ملت نشدهایم. البته ملت هستیم؛
ما ایرانی هستیم و با زبان فارسی صحبت می کنیم و دارای ادبیات غنی و
تاریخ کهن و سرزمین گسترده هستیم. اینها همه شاخصهای یک ملت است. اما ما
کشور- ملت نیستیم؛ چینیها هستند، اما ما هنوز نیستیم؛ ژاپنیها هستند و
ما نیستیم. اگر ما کشور بودیم و جامعه داشتیم، حتماً کسی از بیتالمال
اختلاس نمیکرد و راضی نمیشد از طریق تلفن، رانت و ارتباطات به ثروت برسد
چون تعهد و وفاداری به کشور داشت و از مردم خجالت می کشید. آیا یک آلمانی
این کار را می کند؟ قبل از اینکه از قانون بترسد به احترام کشور و
هموطنانش این کار را نمیکند. دوستان بسیاری در بخش خصوصی دارم که حاضر
نشدهاند پروژههای بزرگی را قبول کنند چون نخواستهاند رشوه و کمیسیون
پرداخت کنند. اینگونه افراد برای خود احترام قایلاند و مانند عالی
نسبها، خسروشاهیها، خیامیها و ایروانیها، برای کشور، جامعه و شخص
خودشان احترام قایلاند. البته این گونه افراد از اصالت خانوادگی
برخوردارند و تازه به دوران رسیده نیستند. وقتی کسی در فقر مطلق بزرگ شده و
هم اکنون صاحب منصب شده، عموماً این گونه افراد دیگر کسی را بنده نیستند و
از فرصت به دست آمده نهایت استفاده نامشروع را میکنند. کشور، جامعه، دین
و اخلاق برای آنها در عمل تعطیل است و صرفاً تزئینات سخنرانی است.
بنابراین
وقتی ما می خواهیم سبک زندگی را نقد کنیم در مقایسه با یک سری الگوها و
ملاکها باید این کار را انجام دهیم. پرسش این است که آیا مجموعه
فعالیتهایی که ما ایرانیها انجام می دهیم تبدیل به سرمایه اجتماعی، ثروت
ملی و پرستیژ جهانی می شود یا نه؟ آن موقع می توانیم بگوییم سبک زندگی
کارآمدی داریم و نتیجه داده است و توانسته این متغیرها را به صورت کمی و
کیفی افزایش بدهد. هر کدام از ما می تواند بر اساس وجدان خود به اینها
پاسخ بدهد.
اگر به طور خلاصه بخواهیم بگوییم سبک زندگی ما دارای
این ضعف جدی است که خیلی خودمحور بار می آئیم که برای تبیین این نکته
مثالهای فراوانی نیز وجود دارد. یکی از دوستان من که مطالعات اجتماعی
انجام می دهد به من گفت که آموزش مدنی در مرکز و جنوب شهر تهران به مراتب
موفقتر از شمال شهر تهران است. این فرد مطرح می کرد که اگر در یکی از
مراکز جنوب و مرکز شهر تهران جلسهای برای بهبود فرهنگ آپارتمان نشینی در
محلهای برگزار شود جمعیت زیادی برای شنیدن این بحث حضور خواهند داشت. در
حالی که در شمال شهر تهران به خاطر اینکه افراد پولدارند احساس بی نیازی
به فرهنگ مدنی میکنند. یعنی برای نمونه کسی که ماشین 200 میلیون تومانی
سوار می شود احساس می کند به آموزش نیازی ندارد چون پول دارد. البته اگر
کسی با زحمت و تلاش خود، اتومبیل پانصد میلیون تومانی هم سوار شود هیچ
اشکالی ندارد. چنین فردی، حتماً تربیت و مدنیت هم دارد.
* رانت باعث به هم ریختگی طبقاتی و اجتماعی در جامعه شده است
**
بر خلاف کشورهای صنعتی و یا ملتهایی چون ترکیه و مالزی و یا حتی ملتهای
منطقه حاشیه خلیجفارس که بسیار مدنی شدهاند، ما در جامعهای زندگی می
کنیم که آنهایی که بر اساس رانت، ارتباطات و تلفن صاحب امکانات و پول
شدهاند از مدنیت بسیار پایینتری برخوردارند. اصطلاحاً در فرهنگ ما به این
افراد "تازه به دوران رسیدهها" گفته می شود. این پدیده نشان از "به
همریختگی طبقاتی" در جامعه ماست. در سالهای گذشته شاهد هستیم که یک دفعه
در جامعه ما طبقهای به وجود آمد که عمدتاً از طریق رانت صاحب ثروت شدند.
البته این یک پشتوانه علمی هم دارد. هر فردی در هر سمت و جایگاهی که قرار
دارد اگر یک دفعه حالت جهشی پیدا کند حتماً نوعی نارسایی رفتاری در او
پدیدار میشود. برای نمونه آیا می توانیم تصور کنیم که یک طلبه 15 ساله
مرجع تقلید بشود! چرا در دانشگاه عنوان می شود که حداقل باید 20 سال بگذرد
تا فردی استاد تمام بشود می شد به همه در همان سال اول استاد تمامی اعطا
کرد! اخذ این عناوین و درجات مرحله به مرحله است. آیا می شود پزشکی را که
یک سال طبابت کرده با پزشکی که 20 سال طبابت کرده یکی دانست؟! آیا می
توانیم تصور کنیم که فردی که در سه سال گذشته با حقوق ماهیانه معادل یک
میلیون تومان زندگی می کرده حالا گردش مالی او در یک سال برای نمونه 600
میلیارد تومان است. از این تعداد در جامعه بسیار داریم. برای رسیدن به این
درجات و مقامات باید زحمت کشید. البته من از معتقدان جدی به تولید ثروت
فردی و ملی هستم اما با فکر، زحمت و رقابت. ما در گذشته از اینگونه افراد
داشتهایم و هنوز هم اقلیتی با کار و زحمت، فعالیت خصوصی میکنند اما افراد
فراوانی هم در دستگاههای اجرایی داریم که با ارتباطات، بیتالمال را
بلعیدهاند و به واسطه رسانههای فلج و عملکرد ناچیز نهادهای نظارتی، موفق
هم بودهاند. نقدینگی کشور در سال 1384، 69000 میلیارد تومان بود که هم
اکنون به 410000 میلیارد تومان رسیده و در همین مدت، درآمد نفت کشور، 65
درصد درآمد کل نفت از زمان مظفرالدین شاه (108 سال پیش) تاکنون بوده است.
آیا این امکانات کم نظیر به ارتقاء استاندارد زندگی میانگین ایرانی، عزت
ملی، ساختار عمرانی و جایگاه ویژه در منطقه تبدیل شده است؟ به همین دلیل
باید این اصل مقدس سیاسی و اقتصادی را که تجربه چند صد ساله بشری هست از
طلا گرفت که حکمرانان یک کشور باید از طبقه متوسط باشند.
بر این
اساس یک به هم ریختگی اجتماعی و طبقاتی در جامعه به وجود آمده که پیامدهای
آن به ویژه در کلان شهرها قابل مشاهده است. از بسیاری از افراد فرهنگی در
دنیا شنیدهام که ایرانیها از جهت ادب در میان ملتهای جهان زبانزد
بودهاند. تهران متأسفانه در حال حاضر به یکی از شهرهایی تبدیل شده که ادب و
تربیت در آن در حداقل ممکن خود قرار دارد. این موضوع به دلیل به هم
ریختگی طبقات اجتماعی و فقدان آموزش مدنی در این شهر است. ممکن است بعضی
مجریان به این نقد من، خرده بگیرند. به نظرم دلیلش این است که رابطه آنها
با جامعه، حالت رسمی و مملو از تعارفات رایج ایرانی است. برای من که در
شهر تهران رفت و آمد دارم و با جامعه سروکار دارم، بیادبی به یک اصل در
شهر تهران تبدیل شده است.
* در کتاب شما با عنوان "اقتدارگرایی
ایرانی در عهد قاجار" به نوعی ریشه تفاوت در نظر و عمل، استبداد تاریخی
عنوان شده است. در واقع این تفاوت نوعی فرهنگ چاپلوسی است. در آن کتاب
عنوان شده که نزدیکان پادشاه برای نزدیکتر کردن خود به او چیزی را
میگویند که پادشاه را خوش آید و در واقع مطالبی را بیان می کردند که
بعضاً خود اعتقادی به آن نداشتند. چقدر معتقد هستید که ریشه این مسأله
سیاسی است؟
** این موضوع برمیگردد به شاخصهای زندگی ما ایرانیان.
حرف شما درست است که به دلایل تاریخی و سیاسی ما در جایی آموزش نمی بینیم
که مورد نقد قرار بگیریم. شما اگر ملایمترین انتقاد را به میانگین ایرانی
داشته باشید احتمالاً دوستی آن شخص را از دست می دهید. فکر کنم هر کسی
این تجربه را در زندگی خود داشته است. عادت کردهایم که همواره از ما
تعریف بشود. حتی پدرها و مادرها نیز عموماً فرزندان خود را تأیید میکنند
تا آنها را تربیت کنند.
ما به سختی می توانیم به همدیگر تذکر بدهیم
و یکدیگر را نقد بکنیم. هم روش این کار را بلد نیستیم و هم آمادگی روحی
برای پذیرش نقد نداریم. الان هم در دانشگاههای ما و هم در رسانهها می
شود گفت که تقریباً نقد تعطیل است. گله و شکایت خیلی زیاد است اما نقد به
معنای مطرح کردن نارساییها با دلیل و استدلال بسیار ضعیف است. ما برای
این مسأله در جایی آموزش نمی بینیم. در کشورهای صنعتی هم پدر و مادرها
فرزندانشان را نقد می کنند، هم رسانهها مدیران جامعه خود را نقد می کنند و
هم یک فرهنگ عمومی برای بهبود امور زندگی از تغذیه گرفته تا رفتار در سطح
جامعه وجود دارد. ما اینها را نداریم و در جایی آموزش برای این کار نمی
بینیم و به طور طبیعی کسی که در این جامعه بزرگ می شود ناخودآگاهش این است
که من باید مورد تقدیر و ستایش قرار بگیرم و هیچ ایرادی ندارم. می توان
این را اثبات کرد. برای نمونه بیائید الان به سطح شمال شهر تهران برویم و
از افرادی که دوبله پارک کردهاند بپرسیم چرا شما دوبله پارک کردهاید.
عموماً به شما خواهند گفت که اولاً به شما مربوط نیست و ثانیاً من کار
دارم و برایم اصلاً مهم نیست که برای انجام کارم حقوق دیگران را نادیده
بگیرم و حتی ممکن است که طرح سؤال به نزاع و درگیری هم بیانجامد که
نمونههای آنرا در سطح شهر تهران شاهد هستیم. شما نمی توانید به کسی حتی
نکتهای را بیان کنید حال نقد که واژه خیلی غلیظی است جای خود دارد. حتی
ملایمترین نکته در مورد نحوه فکر کردن و رفتار کردن شخصی را نمی توان
مطرح کرد چرا که خیلی سریع به نزاع و درگیری و کشمکش میان افراد تبدیل می
شود. این پدیده و معایب در یک مقطعی در این کشور باید اصلاح شود. به این
مسائل و مباحث رسانهها باید اهتمام داشته باشند و مدارس و خانوادهها
باید در مورد آن کار کنند. مسئولین ایران باید قدری غیرسیاسی فکر کنند و
به مسایل عادی هم توجه کنند. موضوع مدیریت که فقط امپریالیسم نیست. اصلاح
وضعیت فساد مالی خود یک پروژه ملی است. برگرداندن ادب و تربیت به جامعه
خود یک پروژه ملی است. اخیراً تلویزیون گزارشی در مورد قبرستانهای انگلیسی
تهیه کرده بود یا قبلاً اعتصاب کارکنان متروی پاریس را دلیلی بر فروپاشی
فرانسه، شکست امپریالیسم و اضمحلال اتحادیه اروپا تفسیر میکردند. اولویت
ما این مسایل نیست. یکی از تواناییهای یک فرد، یک بنگاه اقتصادی، یک نهاد
و یک سیستم این است که اولویتهای خود را تشخیص دهد. اصلاح سبک زندگی
ایرانی محتاج این است که ما اینقدر از خودمان تعریف نکنیم و برای اخذ
امکانات و مطرح شدن، واقعیتهای جامعه را وارونه جلوه ندهیم.
برخلاف
بسیاری از تحصیلکردههای ایرانی که دولت را مقصر این مسایل و مشکلات می
دانند معتقد هستم که جامعه سهم خیلی مهمتری دارد. جامعه، تشکلهای مردمی و
اصناف و انجمنها در این مسایل خیلی مهمتر از دولت هستند. در هیچ کجای دنیا
دولت به دنبال این نیست که بخشی از قدرت و اقتدار خود را به جامعه منتقل
کند. همیشه جامعه بوده که با آگاهی و تشکل و مطرح کردن مسایل سعی می کند
که عملکرد دولت را ارتقاء دهد. حداقل تاریخ سیصد ساله اخیر دنیا این موضوع
را به ما نشان می دهد. بنابراین خود مردم هم خیلی مهم هستند. این پرسش
مطرح است که آیا مردم ما آمادگی تغییر را دارند؟
آیا آمادگی این را
داریم که به جای آنکه یک شب برویم پیتزا بخوریم پول آنرا صرف خریدن کتاب
کنیم؟ ما باید خودمان را اصلاح کنیم و نه اینکه تماماً نگاه ما این باشد
که دولت باید اصلاح شود. نباید نگاه اینگونه باشد که ما مردم همه آداب و
رفتار و کردار و خلقیاتمان بسیار عالی است و مشکل فقط در دولت است!
*
در بحث توسعه یافتگی، شما معتقد هستید که اصول توسعه را می توان از
کشورهای دیگر اخذ کرد و برای توسعه یافتگی به کار برد. اما در خصوص
الگوهای توسعه معتقد هستید که این الگوها الزاماً از یک جامعه به جامعه
دیگر قابل کاربست نیستند. با وام گیری از این موضوع، چه شاخصها و اصولی از
سبک زندگی کشورهای توسعه یافته را می توان در جهت رسیدن به توسعه و پیشرفت
مورد توجه قرار داد؟
** حضرت امیر(ع) میگویند شما را دعوت میکنم
به ترس از خدا و نظم در امور. شاید نظم در امور را بتوان اینگونه تجزیه
کرد: عقلانیت، علمگرایی، قانونگرایی، انسجام فکری نخبگان سیاسی، قوه
مقننه قابل کارآمد و قوه قضائیه بیطرف. این اصول جهانشمول هستند و نتیجه
تجربه بشری. هیچ جامعهای نمی تواند بدون علم، نظم و عقلانیت و انسجام و
قانونگرایی توسعه پیدا کند. اینها را باید همه رعایت کنند و مد نظر داشته
باشند. اما کشورها در الگوسازی می توانند راههای مختلف را طی کنند. اصول
توسعه چینی با اصول توسعه ژاپنی در قرن نوزدهم یکی است اما مدل و الگوی
ژاپنی با مدل و الگوی چینی متفاوت است. در واقع راه و شیوه رسیدن این دو
کشور به توسعه متفاوت از یکدیگر است.
سبک زندگی ناشی از توسعه
یافتگی، دارای اصولی است. اولین اصل مسأله قانونگرایی است. یعنی افراد
باید بیاموزند که در چارچوب قانون عمل کنند. قانون نیز باید برای افراد به
صورت عادت در آید. اگر یک شهروند در شهر تهران در ساعت 3 صبح پشت چراغ
قرمز قرار گیرد و ببیند پلیس نیست و از چراغ قرمز رد شود او بر اساس عادت
این کار را انجام می دهد. اگر در شهر هامبورگ آلمان هم کسی پشت چراغ قرمز
قرار می گیرد و چند دقیقه می ایستد تا چراغ سبز شود و حرکت می کند او نیز
بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. راننده آلمانی یک عادت مثبت دارد و
راننده ما یک عادت منفی.
مهمترین وجه توسعه یافتگی در سبک زندگی،
رعایت قاعده و قانون در یک جامعه است. به دلایل بسیار پیچیده روانی و
تاریخی و اجتماعی، میانگین ایرانی علاقمند به قاعده نیست. در عوض خیلی
علاقمند است از هر روشی استفاده کند تا به منافعش برسد که عموماً هم منافع
دنیوی هستند. این آسیب باید در یک مقطعی اصلاح شود. تا زمانی که این موضوع
اصلاح نشود مشتقات مثبت سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی هم اصلاح نمی
شود. بالاخره اگر می خواهیم استادی را در دانشگاه استخدام کنیم باید قواعد
و قوانینی وجود داشته باشد. اگر می خواهیم در یک دوره انتقال سیاسی قدرت
در کشور قرار گیریم باید قاعده وجود داشته باشد. اگر می خواهیم ماشین خود
را در جایی پارک کنیم باید قاعده وجود داشته باشد.
در حال حاضر
سواحل دریای خزر را در نظر بگیرید. هر اتومبیلی می آید و پارک می کند و
سرنشینان آن چندین ساعت از محیط و فضا و غیره استفاده می کنند و چند کیلو
آشغال می گذارند و آنجا را ترک می کنند. ما کجا باید یاد بگیریم که این
سواحل متعلق به همه ماست و من حق ندارم آن را کثیف و آلوده کنم. باید
آموزش ببینیم که چگونه محیط زیست و محیط زندگی خود را تمیز نگه داریم.
* رعایت قانون و قاعدهمندی کانون سبک زندگی معطوف به توسعهیافتگی است
**
در سبک زندگی، قانون و قانونگرایی خیلی کلیدی است. وقتی انگلستان،
آلمان، آمریکا، ژاپن و بعدها برزیل و دیگران را با خود مقایسه می کنیم در
می یابیم که کانون توسعهیافتگی آنها قانونگرایی است. "داسیلوا" در طول 8
سال ریاست جمهوری خود بسیار موفق عمل کرد و برزیل را از یک کشور در حال
توسعه تقریباً به یک کشور توسعه یافته تبدیل کرد در حدی که تولید ناخالص
داخلی برزیل امروز از انگلستان و روسیه بیشتر است و یک کشور محترم و معتبر
بین المللی شده است. به قدری عملکرد این فرد مثبت و موفقیتآمیز بود که
مردم برزیل به دفعات تظاهرات کردند که او برای دور سوم ریاست جمهوری در
قدرت باقی بماند که البته این امر مشروط به تغییر قانون اساسی این کشور
بود. آقای "داسیلوا" با شهامت و قاطعیت مطرح کرد که باید به قانون اساسی
احترام بگذاریم و دو دوره 4 ساله برای من کافی است و قطعاً افراد و
گروههای دیگر در کشور هستند که می توانند قطار توسعه و پیشرفت را هدایت
کنند.
با اینکه لذت قدرت و سمت داشتن ظاهراً بالاترین لذتهاست ولی
آقای "داسیلوا" به عنوان یک برزیلی معقول و قانونمند از قدرت کنار رفت.
منظور این است که سبک زندگی ما چه شهری، چه مدنی، چه سیاسی، چه اجتماعی و
چه در حوزههای آموزشی باید به سمت قاعدهمندی پیش برود. از شما می پرسم
که مقررات مربوط به ارز در طول چهار سال گذشته در بانک مرکزی چند بار
تغییر کرده است؟ ظاهراً تغییرات صورت گرفته چند صدتایی میشود!
چگونه
کارخانهدار و بخش خصوصی می تواند قاعدهمند عمل کند وقتی که قواعد
اقتصادی هر نیم روز عوض می شود. ما در همه حوزهها همین وضعیت را داریم.
البته برخی نام این را پویایی می گذارند در حالی که این پویایی نیست و هرج
و مرج است. ثباتی که در اندیشه و تفکرات آلمانیها و ژاپنیها وجود دارد
بدون تردید آنها را در موقعیت برتر جهانی قرار داده است. بنابراین رعایت
قانون و قاعدهمندی را در کانون سبک زندگی معطوف به توسعهیافتگی می دانم.
انتهای پیام
www.shafaqna.com/persian
باب هفتم: در تاثیر تربیت
حکایت
یکی را از وزرا پسری کودن بود، پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می کن، مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد.
چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند چو بیاید هنوز خر باشد
Syria is central to holding together the Mideast
Condoleezza Rice was secretary of state from 2005 to 2009.
The civil war in Syria may well be the last act in the story of the disintegration of the Middle East as we know it. The opportunity to hold the region together and to rebuild it on a firmer foundation of tolerance, freedom and, eventually, democratic stability is slipping from our grasp.
a. To move smoothly, easily, and quietly: slipped into bed. b. To move stealthily
Egypt and Iran have long, continuous histories and strong national identities. Turkey does as well, except for the matter of the Kurds, who are still largely unassimilated, mistrusted by Ankara and tempted by the hope of independent nationhood.
Every other important state is a modern construct, created by the British and the French, who drew borders like lines on the back of an envelope, often without regard for ethnic and sectarian differences. The results: A Bahrain that is 70 percent Shiite, governed by a Sunni monarch. Saudi Arabia was created with a 10 percent Shiite population in its richest provinces to the east. Iraq is 65 percent Shiite, 20 percent Sunni Arab, and a mix of Kurds and others, all ruled until 2003 by an iron-fisted Sunni dictator. Jordan’s population is almost 70 percent Palestinian. Lebanon is roughly divided among Sunnis, Shiites and Christians. And then there is Syria: a conglomerate of Sunnis, Shiites, Kurds and others, ruled by the Alawite minority.
The fragile state structure of the Middle East has been held together for decades by monarchs and dictators. But as the desire for freedom has spread from Tunis to Cairo to Damascus, authoritarians have lost their grip. The danger now is that the artificial states could fly apart.
to break apart, throwing pieces around
In Iraq, after overthrowing Saddam Hussein, the United States hoped that a fledging multi-ethnic, multi-confessional democracy could do what authoritarians could not: give all of these groups a stake in a common future. To an extent it has, with elections repeatedly producing inclusive governments. But the institutions are young and fragile, and they are groaning under the weight of the region’s broader sectarian explosion. The conflict in Syria is pushing Iraq and others to the breaking point. At the same time, U.S. disengagement has tempted Iraqi politicians to move toward sectarian allies for survival. If Prime Minister Nouri al-Maliki cannot count on the Americans, he will take no risks with Tehran.
The great mistake of the past year has been to define the conflict with Bashar al-Assad’s regime as a humanitarian one. The regime in Damascus has been brutal, and many innocent people have been slaughtered. But this was no replay of Libya. Much more is at stake.
As Syria crumbles, Sunnis, Shiites and Kurds are being drawn into a regional web of sectarian allegiances. Karl Marx once called on workers of the world to unite across national boundaries. He told them that they had more in common with each other than with the ruling classes that oppressed them in the name of nationalism. Marx exhorted workers to throw off the “false consciousness” of national identity.
Today’s Karl Marx is Iran. It envisions the spread of its influence among Shiites, uniting them under the theocratic flag of Tehran — destroying the integrity of Bahrain, Saudi Arabia, Iraq and Lebanon. Iran uses terrorist groups, Hezbollah and the Shiite militias in southern Iraq to do its bidding. Syria is the linchpin, the bridge into the Arab Middle East. Tehran no longer hides the fact that its security forces are working in Syria to prop up Assad. In this context, Tehran’s sprint toward a nuclear weapon is a problem not just for Israel but the region as a whole.
In response, Saudi Arabia, Qatar and other neighboring powers arm and support Sunni factions. The Turks are being drawn into the conflict, desperately fearful that the Kurds will break away in Syria and push their brethren in Turkey to do the same. Missile and mortar strikes are increasingly common across the borders of Israel and Turkey. Ankara’s cries to NATO for help last month should have gotten our attention.
But where is the United States? America has spent months trying to get the Russians and the Chinese to agree to toothless U.N. resolutions to “end the bloodshed,” as though Moscow will abandon Assad and Beijing really cares about chaos in the Middle East. Vladimir Putin is not a sentimental man. But if he believes that Assad can survive, he will do nothing to undermine him.
In recent days, France, Britain and Turkey have stepped into the diplomatic vacuum to recognize a newly formed opposition that is broadly representative of all Syrians. The United States should follow their lead and then vet and arm the unified group with defensive weapons on the condition that it pursues an inclusive post-Assad framework. The United States and its allies should also consider establishing a no-fly zone to protect the innocent. America’s weight and influence are needed. Leaving this to regional powers, whose interests are not identical to ours, will only exacerbate the deepening sectarianism.
Certainly there are risks. After more than a year of brutal conflict, the most extreme elements of the opposition — including al-Qaeda — have been empowered. Civil wars tend to strengthen the worst forces. The overthrow of Assad could indeed bring these dangerous groups to power.
But the breakdown of the Middle East state system is a graver risk. Iran will win, our allies will lose, and for decades the region’s misery and violence will make today’s chaos look tame.
War is not receding in the Middle East. It is building to a crescendo. Our elections are over. Now, America must act.
http://neeloofar.org/mostafamalekiyan/82-methodology/527--7.html
یکشنبه, 23 بهمن 1390 ساعت 14:58
جان استوارت میل معتقد بود که علت اصلی عقب ماندگی علوم انسانی، این است که از روش علوم طبیعی، دست برداشته است. استوارت میل (فیلسوف قرن 19) قیاس را بی اعتبار می دانست مگر این که قیاس در نهایت بر استقراء بنا شود. ثانیا، یک مبنای منطقی – فلسفی را برای تجربه گرایی فراهم کرد. بعد از استوارت میل، از فیلسوفی باید نام برد که چندان شناخته شده نیست. فیلسوف مورد نظر، آواناریوس (avenarius) است که ایده ی «نقدگرایی تجربی» (empiric criticism) را بنا نهاد.
مارکسیست ها از این ترم تئوریک استفاده ی فراوانی بردند. نقدگرایی تجربی، به این معنا است که هر اندیشهیی فقط با رجوع به «تجربه» ممکن می شود. از نظر آواناریوس، فقط یک منبع شناخت وجود دارد و آن «تجربه» است. تجربه نیز همان داده های حسی است.
ارنست ماخ نیز معتقد بود که تنها یک منبع شناخت وجود دارد و آن، «احساس» یا همان حواس پنجگانه است. به دنبال نقدهایی که از سوی کسانی چون دیلتای، ماکس وبر، هوسرل و ویلیام جمیز و دیگران، نسبت به پوزیتیویسم ابراز شد، فیلسوفان پوزیتیویست، بدون آن که وارد معرکه ی پاسخ به مخالفین شوند، به رفع کاستی ها و اشکالات این روش پرداختند. در نتیجه ی این رویارویی، پنج مشرب پوزیتیویستی شکل گرفت.
صورت بندی پنج گانه ی پوزیتیویسم عبادت است از:
1- پوزیتیویسم منطقی
پوزیتیویسم منطقی یا همان حلقه ی وین، در ابتدا بیشتر از ارنست ماخ تاثیر می گرفتند. فیلسوفان این مشرب، مانند کارناپ، شیلینگ، ایر و رایشنباخ، عمدتا در پی پاسخ دادن به این پرسش بودند که معرفت را بر کدام پایه بنا کنیم تا معرفت، یقینی شود؟ در رویکرد، دست یافتن یه معرفت یقینی یک فایده ی نظری و دو فایده ی عملی در پی خواهد داشت.
سود نظری در معرفت یقینی این است که ان مقدار شناختی که از عالم واقع به دست می اوریم، واقعا شناخت است و نه خرافه، توهم، خطا، هزیان فکری.
از سوی دیگر، فقط با شناخت یقینی است که مشکلات فردی و اجتماعی عملی ما رفع می شود.
دومین فایده ی عملی معرفت یقینی، این است که سبب کاهش اختلاف میان مردم می گردد؛ زیرا هم گرایی افکار به سود حقیقت، مساوق است با هم گرایی صاحبان افکار به سود کاهش اختلاقات.
سه ویژگی معرفت یقینی:
الف) از فلسفه (مابعدالطبیعه) دور باشد
ب) از آموزه های ادیان و مذاهب، دور باشد.
ج) از فهم عرفی دور باشد.
پوزیتیویست ها معتقد بودند، گستره ی علم صرفا منحصر می شود در «توصیف نظم های مشاهده شده در محسوسات». علم نباید از مرز توصیف فراتر رود و به کار تبیین و تحلیل رو آورد. توصیف یعنی مواجهه ی با عالم واقع از طریق احساس و حاصل این مواجهه را در قالب قضییه بیان کردن. هم چنین همه ی الفاظ و مفاهیم به کار رفته در قضیه، باید الفاظ و مفاهیم محسوس باشد.
نظم، یعنی با هم آمدن متوالی رویدادها. اما برای این در پی هم آمدن رویدادها نباید از مفهوم علیت استفاده کرد، زیرا علیت، لفظ غیر محسوس است. به واقع، پوزیتیویست های منطقی، با استفاده از «تیغ اکام» (منطقدان و فیلسوف انگلیسی؛ در توضیح و توصیف، اجزای غیر ضروری را بتراش (حذف کن). یا میان دو نظریه که توان توصیف و پیشبینی یکسان دارند، سادهترین را برگزین. در اینجا منظور از «سادهترین» نظریه، نظریهای است که کمترین فرضیههای تازه در آن به کار رفته باشد)، در پی آن بودند که عالم را از مجموعه ی عواملی بپیرایند که نه تنها جهان را شلوغ کرده اند بلکه با معرفت یقینی هم ربط و نسبتی هم ندارند. هم چنین، پوزیتیویست های منطقی معتقد بودند، توصیف دقیق به ما قدرت پیشبینی می دهد. گویا می خواستند بگویند که از توصیف می توان به پیش بینی رسید، بدون این که نیازی به تبیین باشد.
مدعیات حلقه وین را می توان در سه مورد زیر خلاصه کرد:
الف) منبع شناخت فقط در «احساس» منحصر است.
ب) با «احساس»، خیلی چیزها را نمی توان شناخت از جمله علیت را. پس باید از شناخت آنها صرف نظر کنیم.
ج) همین مقدار معرفتی که از طریق احساس به دست می آوریم کافی است برای این که مسایل نظری را حل کنیم و مشکلات عملی و روزمره را رفع نماییم.
http://neeloofar.org/mostafamalekiyan/82-methodology/522--6.html
دوشنبه, 17 بهمن 1390 ساعت 09:27
قائلان به رویکرد نهادی و ساختاری معتقدند، این جهان است که رفتار انسان را هم چون سایر موجودات (نبات، جماد و حیوان)، تعیین می کند و آدمی را به سمت و سوی کنش خاصی سوق می دهد، بنابر این، توصیه ی این دو رویکرد این است که باید از متدولوژی علوم طبیعی استفاده کرد.
اما رویکرد نگرشی و روان شناختی، در جهت عکس رویکرد نهادی و ساختاری، رفتار و اعمال آدمی را نتیجه ی تلقی و تصوری می دانند که ما آدمیان از جهان داریم.
به عبارت دیگر، این تلقی ما از جهان است که رفتار ما را می سازد و نه جهان واقع. به عنوان مثال؛ این که آدمی در هنگام وقوع زلزله چه رفتاری از خود بروز می دهد، ربطی به زلزله ندارد بلکه به تلقی او از این رویداد وابسته است.
رویکرد ساختاری و روان شناختی، در باره ی انسان، حکم کلی و تعمیم یافته صادر می نمایند، زیرا معتقدند رفتار انسان یا از سوی جهان تعیین می شود (رویکرد ساختاری) و یا توسط عوامل روان شناختی شکل می گیرد، (رویکرد روان شناختی).
به سخن دیگر، از آن جا که علل واحد و یگانه ای، رفتار آدمیان را می سازد پس می توان در باره همه ی انسان ها، حکم کلی صادر کرد.
اما دو رویکرد نگرشی و نهادی نمی توانند احکام کلی برای انسان ها صادر کنند زیرا بر این نکته تاکید می کنند که رفتار انسان یا توسط نگرش ها تعیین می شود و نگرش ها بسیار متعدد و متکثرند، و یا از سوی نهادهای اجتماعی، شکل می یابد، و نهادها در جوامع و زمان های مختلف، بسیار متفاوتند.
پوزیتیویسم:
پوزیتیویسم به رویکرد ساختاری تعلق دارد، از این رو از روش علوم طبیعی استفاده می کند. این رویکرد، میان انسان و سایر موجودات تفاوت ماهوی و کیفی قائل نیست و تفاوت میان انسان با سایر موجودات را فقط در ناحیه ی کمیت ها می داند.
فرانسیس بیکن (فیلسوف قرن 17) در برابر این پرسش که آیا انسان با غیر انسان، فرق ماهیتی دارد یا خیر؟ معتقد بود که میان انسان و غیر انسان تفاوت ماهوی وجود ندارد. هم چنین فرانسیس بیکن، معتقد بود که برای شناخت جهان، فقط و فقط باید از روش استقراء – آزمایش بهره گرفت.
استقرا برای یافتن حکم و آزمایش برای آزمودن حکم.
هم چنین بیکن از چهار بت و یا خطای ذهنی نام می برد که مانع شناخت ما از جهان می شود. چهار بت بیکن عبارت بود از: بت بازار، بت قبیله، بت غار و بت تماشاخانه.
بعد از بیکن، گالیله دو ادعا را مطرح کرد:
اولا گالیه مدعی بود که گرچه امور واقع عالم طبیعت، نایکنواختند، اما همین امور نایکنواخت، زیر پوشش قوانینی یکنواخت قرار دارند.
ثانیا، مدعای گالیله این بود که یکنواختی طبیعت با روش ریاضی، قابل اکتشاف است.
از این زمان بود که مفهوم «عدد» زبان علم گردید و امری بسیار مهم شد. در پی اهمیت یافتن مفهوم عدد و «سیطره ی کمیت»، این گونه شد که اگر علم بخواهد در باره ی واقعیت حرف بزند، باید کیفیت ها را به کمیت تبدیل کند. مثلا در علم نباید از رنگ قرمز و یا سبز و ... سخن گفت، بلکه باید از فرکانس های نور سخن راند و هر رنگ را با فرکانس خاصی معلوم کرد. و یا در روان شناسی به جای هوش باید از ضریب هوشی سخن گفت. با ورود ریاضی و کمیتگرایی در علم، به واقع تبیین های غایت شناسانه، رنگ باخت. زیرا غایت و یا هدف، قابل کمی شدن نیست.
فیلسوفان برای همه ی پدیده ها دو علت بر می شمردند:
اولا علت غایی و ثانیا علت فاعلی.
در علت غایی از انگیزه ی به وجود آمدن آن پدیده و در علت فاعلی، به چگونگی شکل گیری و به وجود آمدن پدیده ها، توجه می شود.
به عنوان مثال، در برابر پدیده ای مانند زلزله دو گونه پرسش می توان مطرح نمود. گاهی می پرسیم که زلزله چگونه به وجود می آید؟ (پرسش از علت فاعلی) و گاهی می پرسیم چرا زلزله اتفاق می افتد، به عبارتی دیگر، کدام هدف و انگیزه در وقوع زلزله موثر است؟ (پرسش از علت غایی). تا قبل از بیکن، عمدتا به علت غایی توجه می شد، اما پس از این، پرسش به سمت علت فاعلی چرخش کرد و به چگونگی شکل گیری پدیده ها توجه شد.
نیوتن نیز تایید آزمایشی را مطرح کرد و معتقد بود باید شرایطی که در آن، گزاره تایید می شود مورد توجه قرار گیرد. در این میان هابز نخستین کسی است که این بحث را پیش کشید که انسان مشمول قواعدی است که بر همه ی موجودات عالم، حاکم است. هابز کسی است که توجه ما را به علوم انسانی در برابر علوم طبیعی جلب کرد. هم چنین هابز این موضوع را مطرح کرد که جهان طبیعت چیزی جز ماده ی در حال حرکت نیست (مغالطه ی کنه و وجه) و عالم انسانی نیز بر همین قاعده استوار است. از این رو در رساله یی کوچک می خواست اثبات کند حواس پنج گانه و تفکر نیز همان ماده ی در حال حرکت است.
بعد از هابز، اگوست کنت نخستین کسی است که بر خلاف پیشینان، موضع عملی برایش مهم تر بود و از روی دغدغه ی عملی به این نتیجه رسید که تاریخ بشر، سراسر، تاریخ آشفتگی و رنج است. کنت معتقد بود که در هیچ مقطعی از مقاطع زندگی بشری نیست که آشفتگی در اجتماع و رنج در ساحت روان جریان نداشته باشد.. کنت، معتقد بود که تاریخ آشفتگی و رنج، محصول رجوع انسان به ادیان و فلاسفه، و گرفتن رهنمود از آنها بوده است. در نظر او نقطه مشترک ادیان و فلسفه، در نادیده گرفتن واقعیت های عینی است.
اگوست کنت معتقد بود که ذهن انسان از سه مرحله گذر کرده است:
مرحله ی اول: مرحله ی الاهیاتی و یا تئولوژیکال است.
در این مرحله، ذهن آدمی علت هر چیزی را در اراده ی خدایان، الهه ها، فرشته ها و موجودات ماورا طبیعی، جستجو می کند.
مرحله ی دوم: مرحله ی متافیزیکال و یا مابعدالطبیعه است.
در این مرحله، ذهن، در باره ی علت پدیده ها با یک سلسله مفاهیم انتزاعی سخن می گوید. مفاهیمی مانند: وجود، ماهیت، وحدت، کثرت، ثبات، تغییر، علت ، معلول و نظایر این ها
مرحله ی سوم، مرحله ی اثباتی است
که از نیمه ی اول قرن نوزدهم آغاز می گردد. این مرحله را نیز مرحله ی مثبت اندیشی، پوزیتیویسم و مرحله علم نیز نام نهاده اند. در این مرحله است که نه به اراده ی خدایان رجوع می شود و نه به فلاسفه. بلکه واقعیت ها و آزمایش آنها مورد توجه قرار می گیرد.
http://neeloofar.org/mostafamalekiyan/82-methodology/512--5.html
یکشنبه, 09 بهمن 1390 ساعت 13:14
در باره ی هر روش علمی (دیسیپلین های تجربی، فلسفی، تاریخی و تفسیری)، می توان سخن فلسفی گفت. تمام آن را که چه فلسفه های مضاف درجه ی دوم( معرفت درجه ی دوم)، در بارهی علوم می گویند، می توان در چهار گروه صورت بندی کرد:
1.ایضاح مفهومی مفاهیم کلیدی آن علم. (در مقام تصور)
توضیح آن که همه ی علوم دارای یک سری مفاهیم اصلی و بنیادینی هستند که یا از مقوله ی مفاهیم مابعدالطبیعه اند و یا مفاهیمی غیرمابعدالطبیعه. به عنوان مثال، برخی از مفاهیم کلیدی در روان شناسی، مفهوم "روان" و مفهوم "هوش" و.. است و یا در جامعه شناسی، مفهوم همبستگی، جامعه و نظایر این ها از مفاهیم کلیدی محسوب می شوند. سخن فلسفی در باره ی مفاهیم این است که مشخص شود هر یک از مفاهیم، یک جوهر است؟ عرض است؟ خاصه است؟ یک نسبت است؟ رویداد است؟ فرایند است؟
2. بحث در باره ی صحت و سقم پیش فرض های بنیادین هر علم (در مقام تصدیق)
هر علم بر پیش فرض هایی استوار است. عالمان هر علم برای آن که کارشان را پیش ببرند ناچارند این پیش فرض را مسلم بینگارند و در باره ی آنها چون و چرا نکنند. در این جا است که بحث درباره ی پیش فرض های هر علم به عهده ی فلسفه است.یکی پیش فرض های هر علم، در ناحیه ی متدلوژی است. بنابر این فیلسوف در باره ی روش شناسی هر علم نیز داوری می کند.
3.نشان دادن تقدم و تاخر هر علم نسبت به سایر علوم به لحاظ معرفت شناسی
علوم نسبت به یکدیگر، تقدم و تاخر معرفتی دارند. "هر کس نداند که مقدمات ورورد به علم مورد علاقه اش چیست و قبلا آن را فراهم نکرده باشد، با مقدمه ی غلط وارد آن علم می شود".
4.کشف لوازم و مقتضیات فلسفی دستاوردهای هر علم
پذیرش هر دستاوردی در علم، سبب می شود یک سلسله دیدگاه های دیگر هم بر دوش پذیرنده ی آن دستاوردها بیفتد. به نحوی که نمی تواند شانه از زیر بار آنها خالی کند.
علوم انسانی تجربی، دست کم دارای نه روش و متد تحقیق است که عبارت است از:
1.روش سنتی(قیاسی- قانونی) روش پوزیتیویستی.
2.روش چهارچوبی.
3.روش جهان نگری.
4. روش تاریخی.
5. روش منظومه ای(سیستماتیک و ساختارگرایانه).
6.روش تبیینی.
7.روش وجودی – پدیدار شناسانه.
8.روش تفسیری.
9.روش تلفیقی
چهار روش تبیین عمل انسانی:
پارسنز (فیلسوف آمریکایی) برای تبیین عمل انسان، چهار تبیین را پیشنهاد می کند و معتقد است هر تبیینی در نهایت به یکی از این چهار گونه تبیین منتهی می شود. انواع چهارگانه ی تبیین های عمل انسانی از نظر پاسنز عبارت است از:
1.تبیین ساختاری.
در این تبیین فرض بر این است که هر عمل انسانی، با توجه به عوامل مادی که بر انسان احاطه دارد، شکل می گیرد می توان علم یابی کرد.
عومل مادی که بر انسان احاطه دارند عبارتند از:
الف)ویژگی های جسمانی کنشگر.
ب)اقلیم جغرافیایی (محیط زیستی که آن عمل در آن رخ داده است).
ج)عوامل مادی که انسان خودش را در آن می یابد مثل وضعیتی که به توزیع ثروت ورفاه و خوشبختی و ...می پردازد. یا این که فرد خود را در فقر و غنا می یابد.
2.تبیین نهادی.
تبیین نهادی، توصیه می کند که برای فهم رفتارها، باید سراغ بشر ساختهها و مصنوعات انسانی برویم. نهادها از ساختههای بشری محسوب می شوند. هم چنین قواعد اجتماعی و فرهنگ را انسان خلق کرده است.
قواعد اجتماعی به نوبه ی خود به شش دسته تقسیم می شود:
قواعد اخلاقی، قواعد حقوق، قواعد ناشی از عرف و عادات و اداب و رسوم، قواعد دینی و مذهبی، قواعد زیباشناختی و قواعد مصلحت اندیشانه.
3.تبیین نگرشی.
در این شیوه گفته می شود که برای تبیین عمل انسانی باید به «نگرش» عاملین آن رفتارها توجه کرد.
نگرش یعنی مجموعه ایی از عوامل معرفتی و یا احساسی، عاطفی و هیجانی.
این نوع تبیین، معتقد است کنش آدمی را نگرش ها رقم می زنند و شکل می دهند. اما در باب این که نگرش های ما چگونه شکل می گیرد و از کدام آبشخور سیراب می گردد، برخی معتقدند، این تعلقات و وابستگی های ما به گروه ها و اجتماعات است که سبب می گردد نوع خاصی نگرش در ما شکل گیرد.
4.تبیین روان شناختی.
در این نوع تبیین، گفته می شود که باید به درون عامل مراجعه کرد. یعنی به ساختار روانی هر کنشگر رجوع شود تا رفتارهای او قابل فهم گردد. تفاوت در ساختار روانی سبب می گردد که کنش ها و واکنش های هر فرد نسبت به افراد دیگر متفاوت شود.
http://neeloofar.org/mostafamalekiyan/82-methodology/510--4.html
دوشنبه, 03 بهمن 1390 ساعت 14:28
در سه جلسه گذشته، چهار روش کسب معرفت مورد بررسی قرار گرفت. اما اکنون به منابع معرفت و سنخ شناسی آن اشاره می شود. منابع معرفت، یعنی کانال هایی که از طریق آنها با واقعیت مواجه می شویم. به طور کلی شش منبع معرفت مورد اجماع معرفت شناسان است. 6 منبع شناخت عبارت است از:
1.ادراک حسی. از طریق حواس پنجگانه، یا همان حواس ظاهر
2.درون نگری. حالات روانی و یا حالات زیست شناختی مرتبط با روان شناختی، از طریق درون نگری حاصل می آید. حالات روانی مثل گرسنگی، تشنگی، خستگی جسمی، عشق، امید، یاس، رنج، اراده، خواسته و... از طریق درون نگری ادراک می شود.
قدما معتقد بودند که ما از طریق درون نگری به چهار گونه علم دست می یابیم: علم به نفس، علم به قوای نفس، علم به افعال نفس و علم به انفعالات نفس.
3.حافظه
4.شهود. در این جا مراد شهود عرفانی نیست بلکه شهود دکارتی و یا شهود عقلی است. این نوع از شهود به این معنا است که مثلا وقتی به ذهنتان رجوع می کنید می بینید نمی توانید به این گزاره اعتراف نکنید که هر کس سن خودش است.
5شهادت (گواهی)
6.استدلال. به نظر ارسطوئیان، استدلال سه قسم دارد:
استدلال قیاسی، استدلال استقرائی و استدلال تمثیلی.
اما امروزه استدلال تمثیلی نامعتبر شناخته می شود. و به جای آن، استدلال فرضیه ای جایگزین شده است. چارلز ساندرس(1914-1839) این استدلال را "استنتاج از راه بهترین تبیین" نام نهاده است. Inference to the best explanation.
شش دسته منبع شناخت را می توان در دو گروه کلی جای داد و آن، ادراک حسی و ادراک عقلی است. فرق حس و عقل این است که "حس"، دیدن شاهدانه ی جهان و "عقل"، دیدن غایبانه ی جهان و از طریق استدلالات عقلانی است. اکنون می توان چهار دیسیپلین پیش گفته را از این جهت مورد مطالعه قرار داد که از عقل و یا حس چقدر استفاده می کنند.
تمییز علوم انسانی از علوم غیر انسانی:
علوم انسانی به علومی گفته می شود که در باره ی انسان و یا در باره ی معلول های انسان سخن می گوید، و علوم طبیعی، معطوف به هر چیزی دیگر غیر انسان است.
در تقسیم بندی علوم، روان شناسی، مهمترین علم انسانی است زیرا موضوعش خود انسان است. زبان شناسی، هرمنوتیک و رفتار شناسی هم علم انسانی محسوب می شوند. هر علمی هم که به ساخته ها، مصنوعات و یا به عبارتی، معلول های انسان می پردازد نیز جزو علوم انسانی اند مثل: اقتصاد، تعلیم و تربیت، حقوق، اخلاق، دین و مذهب، خانواده، علم و فن و هنر.
از مجموعه ی علوم فلسفی، مابعدالطبیه جزو علم انسانی نیست زیرا به امور عامه و یا ویژگی های مشترک میان همه ی موجودات می پردازد. اما معرفت شناسی و منطق و مجموعه ی آن چه در دایره ی دوم و سوم و چهارم فلسفه (که قبلا از آن بحث شد) آمد، جزو علوم انسانی محسوب می گردد. با این شرح که آن چه که در دایره ی دوم آمده است مانند: فلسفه ی زبان، فلسفه ی عمل، فلسفه ی اخلاق و فلسفه ی دین و نظایر این ها، همه ی این ها بحث های فلسفی و عقلی در باره ی مخلوقات انسانی هستند. زبان، دین و یا اخلاق، مخلوق و معلول انسان تلقی می شوند. اما آن دسته از فلسفه هایی که در دایره ی سوم آمده است، بحث های عقلی در باره ی انواع دیسیپلین های متفاوت است. به تعبیر دیگر، مضاف الیه فلسفه در دایره ی سوم، همه شان دیسپیلین اند. مانند فلسفه ریاضی، فلسفه ی فقه و یا فلسفه ی الهیات و... در این جا خود ریاضی، فقه و یا الهیات، یک رشته ی علمی هستند. در این جا هم فلسفه یک رشته ی علمی است و هم فقه و الهیات و..
معرفت درجه ی اول به معرفتی اطلاق می گردد که مضاف و مضاف الیه، سر جمع یک رشته ی علمی محسوب شود. مثل فلسفه ی دین که به صورت کلی یک رشته علمی محسوب می شود.
معرفت درجه ی دوم به معرفت ناظر به معرفت درجه ی اول اطلاق می گردد. به این معنا که مضاف و مضاف الیه این دسته از معرفت ها، هر کدام شان به تنهایی یک رشته ی علمی اند. مثلا فلسفه ی الهیات، معرفت درجه ی دوم است زیرا هم فلسفه یک رشته ی علمی است و هم الهیات به منزله ی رشته ی علمی شناخته می شود.
رفع یک اشکال: برخی، فلسفه را به فلسفه های مضاف و فلسفه های غیر مضاف تقسیم می کنند. این در حالی است که همه ی فلسفه ها مضاف اند و فلسفه ی غیر مضاف نداریم. زیرا فلسفیدن، ناظر و معطوف به چیزی و مسئله یی است. فلسفیدن محض وجود ندارد. اما فلسفه را که تماما مضاف اند می توان به دو دسته تقسیم کرد:
الف) یک بار فلسفه، بحث عقلانی و فلسفی در باره ی یک شاخه ی علمی است. به تعبیر دیگر، در این جا مضاف، یک رشته ی علمی است.
ب) و یک بار فلسفه، بحث عقلانی در باره ی چیزی است که شاخه ی علمی محسوب نمی شود. به تعبیری دیگر، فلسفه معطوف به یک رشته ی علمی و دیسیپلین خاصی نیست.